
مرد روزهای ابرییک صبر برایمان مانده غم بزرگم را به چیزی تبدیل نکردهام؛ همانطور دستنخورده و منجمد، گوشهی قلبم نگهش داشتهام. گاهی سرمایی که از غشای نازکش به دیوارهی قلبم نفوذ میکند، یادم میآورد که هست. هستیِ بیشکل و شمایلش مثل یک تودهی سلولیِ آمادهی تکثیر است که گاهی بیاختیار سنگین و گاهی هوشیارانه سبک میشود.شاید باید آن را به کار بزرگی تبدیل کنم یا حتی به کاری کوچک. میتوانستم آن را به کسی ببخشم. اگر در باغچه کاشته بودمش، حتماً درخت تنومندی میشد. میتوانستم آن را به باد بدهم؛ مثل بس...
ادامه مطلب