میدانم گاهی شبها را تنها میشوی. هرچه هم از خودت و دنیای ساختهات راضی باشی، بازهم شبها را خاصیتی هست. میآید؛ به دام میاندازد و میبَرَد. اسیر حس و حالی میشوی که خوشحال نیستند؛ غم دارند با خودشان. اما آدم دلش نمیخواهد رهایش کند. میخواهد این حالت با دوامِ شب، ادامه یابد. نگو نه! من که میدانم. من که میدانم آنچه گذشته، شب حمله میکند. من که از زیر و بم جنگهای دل باخبرم، پس انکار این حس را نمیپذیرم. شب دنبال بهانهست؛ با خلوتی یورش را آغاز میکند. به بهانه صدایی آشنا از دور وقتها؛ به بوی آشنایی از پنجره؛ به نغمهی سازی؛ به یاد دیاری… شب، بهانهها را از دلت بیرون میکشد. بهانه را تو به دستش میدهی؛ جایی که دلت روزی به آن خوش بوده را از تو میگیرد، بزرگ میکند و روبروی خاطرت عَلَم میکند. تو از اکنون میروی؛ میان معرکهای که نوستالژی برایت ساخته، هستم من آنجا؟ شدهام آن بهانه یورش خاطرات؟ شدهام آن حسی که تو برای بودنش از خواب خودت بزنی؟ و بیدار بمانی؛ داریوش بخواند تو اون شام مهتاب کنارم نشستی ...
برچسب:
نویسنده: یاسین کوشکی