چه کنم؟
-
تاریخ: 1405/4/23 ساعت: 7:25
مرد روزهای ابریچه کنم؟چه اتفاقی افتاده است؟ چرا او، من، شما مثل قدیم نیستیم؟ چه چیزی در قدیم هست که به دنبال آن هستیم؟ احتمالاً نسخهی قویتری از خودمان؟ یا بهتر؟ولی مگر قدیم پشت سر نیست؟ آدم بچه است، نوجوان میشود، جوان، میانسال، پیر و پیرتر، و در نهایت میمیرد. چرا کسی باید شکلِ کودکی یا نوجوانی...
شب
-
تاریخ: 1405/4/23 ساعت: 7:25
مرد روزهای ابریشب میدانم گاهی شبها را تنها میشوی. هرچه هم از خودت و دنیای ساختهات راضی باشی، بازهم شبها را خاصیتی هست. میآید؛ به دام میاندازد و میبَرَد. اسیر حس و حالی میشوی که خوشحال نیستند؛ غم دارند با خودشان. اما آدم دلش نمیخواهد رهایش کند. میخواهد این حالت با دوامِ شب، ادامه یابد. نگو...
استمرار و اعتبار
-
تاریخ: 1405/4/23 ساعت: 7:25
مرد روزهای ابریاستمرار و اعتبار اعتبار یک ارتباط به آدمهای آن است، هر چیز اضافه دیگری مرا دور میکند، حوصله هم ندارم. دیگر آنقدر جوان نیستم که اضافات خستهام نکند. هیجانی برای دورهمیها، برای مهمانی، برای به زور معاشرت کردن، برای دیدن فیلمهای مضحک ندارم. کتابهای چرند و پرندِ شعر نویی، میزگردهای ...
یک صبر برایمان مانده
-
تاریخ: 1405/4/23 ساعت: 7:25
مرد روزهای ابرییک صبر برایمان مانده غم بزرگم را به چیزی تبدیل نکردهام؛ همانطور دستنخورده و منجمد، گوشهی قلبم نگهش داشتهام. گاهی سرمایی که از غشای نازکش به دیوارهی قلبم نفوذ میکند، یادم میآورد که هست. هستیِ بیشکل و شمایلش مثل یک تودهی سلولیِ آمادهی تکثیر است که گاهی بیاختیار سنگین و گاهی ...
میان قل قل کِتری
-
تاریخ: 1405/4/23 ساعت: 7:25
مرد روزهای ابریمیان قل قل کِتریدردی درون ماست، چای دم میکنیم، قهوه را با دقت درست میکنیم، پُک محکمی میزنیم.میان همین چایها و قهوهها رشد میکنیم.دیگر باید فراموش کنیم چیز تازه را، سمت تازه را، سمتِ خوبِ عمیق را. فصل، فصلِ فراموشی است، نه چیز تازه. شاید روزی دیگر به یاد آوردیم؛ بسیار زیباتر و دل...
از من بگذر، نمیتوانم
-
تاریخ: 1405/4/23 ساعت: 7:25
مرد روزهای ابریاز من بگذر، نمیتوانماین ناباورانهها، خلاصهی سالهایی که گذشت بود؛ با طیف وسیعی از «از دست دادنها»، از قهر و سفر تا مرگ و جدایی؛ از ذرهذرهذره از کف دادن تا بهیکباره خالی شدن از داشتن و حضور.فکر میکردم دیگر هفتخوانش را رفتهایم. چند خوان دارد این سیاهیها؟ ولی دیدم باز هم انوا...
حرفی هم مانده مگر؟حقی هم مانده مگر؟
-
تاریخ: 1405/4/23 ساعت: 7:25
مرد روزهای ابریحرفی هم مانده'>مانده مگر؟حقی'>مگر؟حقی هم مانده مگر؟گاهی با خود فکر میکنم شاید اندوهِ این روزها از آنچه از دست دادهایم نباشد، از آن چیزی باشد که هرگز فرصت زیستن آن را پیدا نکردیم. از زندگیهایی که میتوانستند باشند و نشدند، از راههایی که میتوانستند ادامه پیدا کنند و به بنبست رسیدن...
فسیل
-
تاریخ: 1405/4/23 ساعت: 7:25
مرد روزهای ابریفسیل پذیرفتهام که دوران من تمام شده و دیگر فسیل شدهام؛ در افکار تاریخگذشته، در میان انتظارها و مرزها.قسمتی از وجودم منتظر است؛ منتظر آن رویاها، و قسمت دیگر وجودم میخواهد زندگی معمولی خودش را داشته باشد، طوری که همین هم از کف نرود. ولی آن قسمتِ منتظر، مدام جلو میآید و نظم زندگی را...
در وهم زمان خویش
-
تاریخ: 1405/4/23 ساعت: 7:25
مرد روزهای ابریدر وهم زمان خویش گاهی آدم گمان میکند زندگی از بیرون در جریان است؛ خیابانها، ساعتها، فصلها و آدمها میآیند و میروند. اما آنچه سرنوشت انسان را دگرگون میکند، در سکوتی رخ میدهد که هیچکس آن را نمیبیند. از جایی به بعد، انسان دیگر در زمان زندگی نمیکند؛ در لایههایی از خاطره، حسرت،...
اسمش چیست ؟
-
تاریخ: 1405/4/23 ساعت: 7:25
مرد روزهای ابریاسمش چیست ؟ جوانی که میگویند چه شکلی است؟ کدامتان جوانی کرده اید ؟ کودکی چطور ؟ انگار اصلاً جوان نبودهایم کودک نبوده ایم هرگز؛ خوشحالی چیست؟ در انتظار روزهایی در تقویم است ؟ تبدیل شدن به روزهای تقویم است ؟ به اتفاقات؟به نامها؟ به همین که داریم شکر؟ اگر نه همین هم نخواهیم داشت ؟چرا د...
برگ برنده یا خار چشم ؟
-
تاریخ: 1403/5/15 ساعت: 16:06
در بستر نا امنی رشد کرده بودم،و سخت گیری های فراوان خانواده تاثیر به سزایی در شکل گیری روان کمال گرای من گذاشته است ، در نوجوانی پرشور و پر انرژی و بهتر است بگویم ملهتب بودم ، به دنبال الگوی های تجدد خواهی و ایجاد رنسانس بودم در همه جمع ها ، در مدرسه در خانواده ، دانشگاه ،جمع دوستان ، تقریبا هم موفق...
منهای خیلی چیزها
-
تاریخ: 1403/5/4 ساعت: 0:36
من همیشه جوجه اردک زشت بوده ام ، نه از آن سبب که زشت باشم ، نه! به سبب تفاوت! تفاوتی فاحش با اعضای خانواده و کلونی دوستان ،که هیچ شباهتی با آنها حس نمی کردم و یک طوری یک جور دیگر بودم که حس میکردم شاید از پس مانده های آدمیت ساخته شده ام که اینقدر بی قافیه بودم ،در بستر گرم و خواستنی و حمایت کننده ی ...
هویت جمعی
-
تاریخ: 1403/3/28 ساعت: 13:05
جهان به وضوح و روشنی دو پاره شده است یک سو اصالت است و یک سو تصنع ، منظورم از همه ابعاد است در روزهایی همه هویت جدیدی برای خودشان درست میکنند چه ظاهر و چه باطن و من میدانم که چقدر پوچ هستند در نتیجه همچنان همان هویت کهنه را دنبال میکنم نتیجه آن قدر مسلم فرسایش و پوسیدگی ست ، ولی گاها اصالتی که در طن...
خود فراموشی
-
تاریخ: 1403/3/28 ساعت: 13:05
نمیدانم چه بلایی سر مغزم آمده خاطرات دارند در من محو میشوند، برای به یاد آوردن چیزی باید مکث و تفکر کنم شاید تصویر مبهمی را با شک و تردید به یاد آورم ، یحتمل این ناهنجاری خودش اثر و رد زخم خاطرات باید باشد یا ترفند مغز برای فرار از نشخوار زجر آور روزگار است ، وقتی یک دوستی از لحظه مشترکی صحبت میکند ...
فضای دوستی ها
-
تاریخ: 1403/3/28 ساعت: 13:05
با هیچ کس نمی توانم حرف بزنم با هیچ کس نمی توانم رابطه ی موثر و دو سویه و دوستانه ای ایجاد کنم. این جور وقت ها حس میکنم همه راه های ارتباطی بسته است و از وقتی خودم را شناخته ام خودم را می بینم که این جور وقت ها رنجیده خاطر و ناتوان در خود فرو می روم و ایمان دارم که هیچ کاری برای بهتر شدن اوضاع از دس...
دارم از خستگی شکوفه میزنم
-
تاریخ: 1403/3/16 ساعت: 2:30
پوستم کنده شده و از بی خوابی نازک شده ام، روانم مشوش میشود و ناتوانم از آرام کردن شرایطی که گویا در آن نکبتی عادی شده همه چیز عادی شده غیر از تحملش.از چشم هایم ستاره میریزد ستاره های خاموش،سهم من از کامیابی، از شهد و شکر و جادو چه شد؟ قبل تر ها میدانستم ولی حالا فراموش کردهام چه مرگم شده است از بس د...
نشانه ها همچنان پیداست
-
تاریخ: 1403/3/16 ساعت: 2:30
وجود گنگ و گمی شده ام که دیگر دیده نمیشود اما نشانه هایم همچنان پیداست، من همواره مچ خودم را می گیرم که دارم چه میکنم؟ و چه انتظاراتی که از خودم نداشته ام همیشه!!خوش خیالانه است که فکر کنم آدم خوبی بوده ام ! اتفاق مثبتی را ثبت نکرده ام و البته نمیخواهم منفی بافی کنم ، آیا روح جهان ناگهان اشتباهی پیش...
دیگر چه فرقی میکند؟ در خان یک یا خان هفت
-
تاریخ: 1403/1/20 ساعت: 11:32
کنار پنجره ایستاده ام، زل زده ام به فروردین ، به تاریکی فروردین ، فکر میکنم به فقدانت به جای خالی ، به قاب عکسی در آن به من زل زده ای ،؛ حالم شبیه حالِ مهاجران غیر قانونی است که مجبورشان کرده اند توی اردوگاه بمانند،چه عیدی ؟ عید ساکت، عید فقدان،عید کسالت، عید طولانی، عید خستگی، عید گیج، مثل همیشه از...
نترسید و بنویسید
-
تاریخ: 1403/1/20 ساعت: 11:32
زندگی احتمالا ترسناکترین خوابی است که هنوز از آن بیدار نشده ایم،اینبار شما برایم بنویسید از هرآنچه تسلی ناپذیر بوده است،از حس اولین باری که فهمیدید «دستش را نگرفتن» چه حسی دارد، از اولین ترک شدنتان ،از امن ترین آدم زندگی تان وقتی پشتتان را خالی کردبنویسید،از آهنگی که هنوز جرات گوش کردن آن را ندارید ...
در پناه نور باشید
-
تاریخ: 1403/1/20 ساعت: 11:32
گفته بودم که تنهایی همیشه سکوت نیست ؟ گاهی هم حجم عظیمی از زیاد حرف زدن و زیاد نوشتن است حجم عظیمی از صداهاست که درهم و شلوغ درون مغزت جمع میشوند صداهایی از دور و نزدیک، از آدمهای دور و نزدیک ، حوادث دور و نزدیک ،قرار من با خودم تنهایی نبوده است ،قرار من با خودم زندگی در شدت سبز رنگ خودش بوده همیشه ...