جون ریزی - تاریخ: 1402/5/2 ساعت: 11:18
من پشت كرده ام به همه چيز ، فرقی ندارد از جنس غم باشد یا خنده به همه ى چیز های بى اصالت و آدم هاى پوچ، اساسا به زندگی،مگر خود زندگی چقدر اصیل است ؟ چقدر حقیقت دارد ؟ کف قبرستان را ببین ... کل زندگی در بهترین و طولانی ترین حالت ممکن هشتاد تا بهار است فقط هشتاد تا حتی کمتر، با این همه خیالی نیست چون ا...
فراپاشیدگی - تاریخ: 1402/5/2 ساعت: 11:18
توی شیشه تاکسی به خودم زل زده بودم ، چقدر که نمیشناختم خودم را ، خودم گفت من هیچکسی نیستم. من فقط یک خاطره ام که آمده سراغت. من یک خاطره ام از سی و خرده ای سالگی ات. تو الان هفتاد ساله ای و اینجا زندگی نمی کنی. سالهای سال هست که از این شهر و کشور رفته ای و من یک خاطره ام که توی شیشه تاکسی این روز گر...
روزهای زیادی آمدند و رفتند... - تاریخ: 1402/2/2 ساعت: 17:18
و از وقتی که یادم می آمد تمام تلاش ام را کردم که زندگی را بشناسم، حس کنم و برسم به همه چیزی که زندگی ام بود. اما خب نمی شد، زندگی را اگر بشناسی و بفهمی، می توانی به آسمان ها برسی. اما اینطور نبود. زندگی بدتر از همه ی تصورات ما بود. بطور کل خاصیتش این بود که مزخرف باشد. روزهای زیادی آمدند و رفتند روز...
من از جای دیگری آمده ام... - تاریخ: 1402/1/5 ساعت: 22:28
شب است ، خیلی دیر وقت است و همه خوابیده اند، من بیدارم. یادم رفته خواب یعنی چه. من همیشه آدم کم خوابی بودم، اما این روزها آدم بی خوابی شده ام. بی خوابی خیلی بد است. بدتر این است که از این بی خوابی های مدام حتی خسته هم نمی شوم. حتی یک ثانیه هم خواب نبوده ام. توی بی خوابی، آدم هی فکر می کند. فکرهای بی...
زمستان دارد تمام میشود. - تاریخ: 1401/12/29 ساعت: 13:11
طبق معمول خوشحال نبودم از اینکه زمستان داشت تمام می شد،ماشین های پشت ِ چراغ های قرمز، دست شان را روی بوق گذاشته بودند و مردم می دویدند تا به کارهایشان برسند. من اما انگار روی زمین نبودم و مثل ِ یک روح ِ سرگردان، همه ی اینها را از یک دریچه تماشا می کردم. سیگاری روشن کردم و به یاد سالهایی افتادم که من...
غیر این است ؟ - تاریخ: 1401/12/14 ساعت: 23:50
نشسته ام میان جماعتی بدتر از خودم ،زور می زنم، تمام زورم را می زنم که بخندم و یک مشت آدم ِ خسته و کوفته را یک لبخند نیم بند مهمان کنم تا شاید بدهی ِ آخر برج را فقط یک لحظه نفهمند، بدبختی اینها کلا همین ست که جز بدهی شان چیز دیگری ندارند. هیچ چیز ندارند. شده اند یک مشت آهن که زیر ِ آفتاب ذوب می شوند ...
حداقلِ شاد بودن برای بقا . - تاریخ: 1401/12/2 ساعت: 11:26
امروز از خیلی چیزها راضی نیستم همیشه همینطور بوده،شاید همه همینیم ، احساس خوشبختی برای من جایی دور دست است که تا آن فاصله آنقدر هست که خسته بشوم، آینده را نمی دانم، گذشته ام آنقدر طولانی و خاکستری است که بتواند آینده را از بین ببرد، لیکن باز به همان گذشته به عنوان تنها دارایی ام چنگ میزنم ، میدانم ک...
نمیدانم، اطلاعی ندارم - تاریخ: 1401/12/2 ساعت: 11:26
ای کاش آدم به چیزی، به کسی، جایی عادت نمی کرد. کاش اصلا آدم عادت نمی کرد. من به آدم های کمی ولی زیادی عادت کرده بودم و آنها هم احتمالا به من. میخواهم این روزهای روی هوا ماندگی را هم بگذرانم و تمام ! کم کم دارم شجاعت تمام کردن ها را پیدا می کنم. ولی من چقدر خسته ام ! از این تناوب ِ پوچ ِ بیخود، اینکه...
بیماری مردانه . - تاریخ: 1401/11/13 ساعت: 14:52
من نمیدانم این چندمین بیماری مردانه دنیاست ، اینکه ذهنت مدام با تو دعوا داشته باشد ، اینکه دنیای بیرون ذهنت هم با تو دعوا داشته باشد ، اینکه ندانی تو چندمین مرد هستی که داری بین دعوا ها بالا و پایین می شوی ، این که ندانی تو چندمین مرد این کوچه ها هستی که با دیوار ها محصور شده ای ، اینکه از درون به خ...
آتیش داری؟ - تاریخ: 1401/11/13 ساعت: 14:52
ما سیگاریها زندگی را جور دیگری می خواستیم جوانتر که بودم بعد از هر کاری یک سیگار دود میکردم . بعد از خوردن سیب ، بعد از نوشیدن چای ، بعد از گریه ها از فرط ناراحتی بعد از خنده حتی ،چون آن خنده بدون او بود در میان همه ی بدون او بودن ها ،حتی در کنار او بودن ها چون میدانستی او ماندنی نیست ، بعد از انتظا...
تک و توک آدمی مثل خودم - تاریخ: 1401/11/13 ساعت: 14:52
دقیق نمیدانم چند سال است که مینویسم یا چند سال است که اینجا مینویسم . چند سالی تا ۴۰ سالگی مانده و من از حالا به آن فکر میکنم شاید آن روز نباشم حتی، عدد قشنگی ست ۴۰ و راستش در تمام سالها ی تا کنون من بیشتر اوقات غمگین بوده ام و روزهایی هم سرخوش. اما برای خود زندگی کردن یعنی اینکه غم و سرخوشی تان عمی...
چقدر که هیچ هستیم - تاریخ: 1401/11/1 ساعت: 16:42
بعد از روزهایی که گذشتند دیگر از خودم خالی شده ام دیگر چه حقی دارم برای خواسته های شخصی ؟ هیچ حقی برای شخص خودم حتی برای جانم دیگر قائل نیستم ،من هم یکی مثل آنها ، خون من رنگین تر نیست که کثیف تر هم هست ،ذهنم خالی می شود، هیچ خاطره ای از خودم ندارم دیگر، همه چیز سفید است و باید از نو کاری بکنیم. سرم...
من آدم بشو نیستم. - تاریخ: 1401/11/1 ساعت: 16:42
تراژدی با آمدن آفتاب شروع می شود . از صدای تردد آدم آهنی ها و اتومبیل ها توی بالکن اتاق. و نور کم رمق زمستانی که بی دعوت افتاده است روی سرامیک ها و این نور تمامی ندارد انگار . کاش همیشه شب بود و تاریکی محض . پرده ها را می کشم گرچه از حضور نور کم نمی کند اما باز بهتر است از دیدن ساختمان های بدقواره ی...
ما دستهایمان به هیچ جایی وصل نبود - تاریخ: 1401/11/1 ساعت: 16:42
ما آدمهای خوبی بودیم . از آنها که دستمان به کتک نمی رفت . دهانمان به بد گویی نمی رسید . خدای خودمان را به وقت پرستش داشتیم و لحظه های تنهایی بسترمان را ، با هیح تنِ نا پاکی شریک نمیشدیم . کتابها را ورق زدیم ، زیر باران با درختها و کوچه ها با خیابان پیمان بستیم .برای گربه ها در زمستان خانه درست کردیم...
چرا یاد نمیگیرم ؟ - تاریخ: 1401/7/9 ساعت: 12:11
چند روزی بود حال عجیب و غریب بر من مستولی بود . نمیدانم موضوع چیست و این حال از کجای وجودم نشأت میگرفت . فقط میدانم چیزی روی روحم افتاد که سنگینش میکرد .چند شب پیش خواب دیدم توی بهشت هستم هر آنکس که باید هم کنارم میبود سبک بال و رها بودم رها رها رها تر... دیشب دوباره خواب دیدم خانه کودکی مان خراب شد...
احتمال بارش - تاریخ: 1401/7/9 ساعت: 12:11
توي خواب سرم را از تنم جدا کردی گفتی من همينم.. بعد دست كشید توی موهای سری که جدا شده بازهم می گويی من همينم.. همينقدر لطيف! بعد من به تو گفتم آدم بايد انگشتش را بر دارد از چيزی که دو تا انگشت روی آن باشد ،من از من رفته ام دیگر من از دست رفته بودم که تو دیگر روایتم نمیکنی .راوی جانم من آن چیزهایی نب...
خوب باشید همیشه و هنوز - تاریخ: 1401/7/9 ساعت: 12:11
به سختی مینویسم این اواخر هر بار که نوشتم گذاشتم به حساب اینکه احتمالا این آخرین حرفهای من خواهد بود بس که حالم را خدا میداند فقط . و زندگی پر است از این لحظات . از این لحظات که فقط خدا میداند، سقوط میکنی به زمین سفت میخوری و دوباره از نو ، اسمش را نمیشود شروع دوباره گذاشت، خلاء همان خلاء است و حفره...
من آماده ام - تاریخ: 1401/3/10 ساعت: 13:15
 من از خیال چیزهایی که میخواستم بهشان برسم گذشته ام . به نظرم الان دیگر نشدنی و دیر مییاد این طوری نیست که تو هر چه میخواهی همان شود، این جمله خواستن فقط در قرن پنجم بودکه  توانستن بود الان خواستن را وصل میکنند به هرم مازلو پازلو، که دوست دارم آتش بگیریند تمام اهالی هرم . مازلو و هرم عظیمش بروند و گ...
رشد اشتباه - تاریخ: 1401/3/10 ساعت: 13:15
درسن ما اینکه آدم ببیند شبیه چیزی نشده که دوست داشت، غم انگیز است. اما  متوجه شده م که وقتی آدم هایی که روی تو حساب ویژه میکردند متوجه می شوند که ما آنی نیستیم که آنها دوست داشتند، چقدر اندوهبارتر است. من یک آدم میانمایه بودم که دوست داشتم توی فانتزی ِ روابطِ فوق العاده زندگی کند. فکر میکردم سوپرمن ...
همیشه ناشی همیشه پشیمان - تاریخ: 1401/3/10 ساعت: 13:15
این روزها اخبار را میبینم و قلبم مچاله میشودقلبم توی چشمهایم ضربان میزند. هر چیزی جز اخبار هم میبینم میسوزم. تصاویر روحم را میسوزانند و وقتی چشمهایم را میبندم بدتر میشوم. چون ذهن هجوم می آورد انگار پوست گلویم راکندهاند، رویش آتش گذاشته و بعد خاک ریختهاند همه کار میکنم که ذهنم ساکت باشد وکاری نکنم وا...

برچسب‌های مرتبط

خستگیا سیاوش | خستگی مزمن | خستگی چشم | خستگیات چند گل من | خستگی روحی | خستگی ها قمیشی | خستگی بعد از انزال | خستگی مفرط | خدایا کمی بیا جلوتر | چاره چیست