توی شیشه تاکسی به خودم زل زده بودم ، چقدر که نمیشناختم خودم را ، خودم گفت من هیچکسی نیستم. من فقط یک خاطره ام که آمده سراغت. من یک خاطره ام از سی و خرده ای سالگی ات. تو الان هفتاد ساله ای و اینجا زندگی نمی کنی. سالهای سال هست که از این شهر و کشور رفته ای و من یک خاطره ام که توی شیشه تاکسی این روز گرم تابستان آمده ام به سراغت. گفتم محال است فریبت را بخورم ۷۰ سالگی؟ یکبار قبلا مرا فریب دادی و تا اینجا کشاندی و اینجا دیگر آخرش است ،آخر می دانی کجاست ؟ آخر همان جایی ست که هیچ چیز تو را به این دنیا وصل نمی کند . آنجا که همه چیز برایت خاکستری می شود . آخر همان جایی ست که دیگر آرزویی نداری . آخر می شوم من . پیرمرد داخل شیشه آهسته میگریست و آه میکشید .
برچسب:
نویسنده: یاسین کوشکی