خرید بک لینک

مرد روزهای ابری

فسیل

پذیرفته‌ام که دوران من تمام شده و دیگر فسیل شده‌ام؛ در افکار تاریخ‌گذشته، در میان انتظارها و مرزها.قسمتی از وجودم منتظر است؛ منتظر آن رویاها، و قسمت دیگر وجودم می‌خواهد زندگی معمولی خودش را داشته باشد، طوری که همین هم از کف نرود. ولی آن قسمتِ منتظر، مدام جلو می‌آید و نظم زندگی را بر هم می‌زند. لحظه‌ای انگار مرز توانستن و نتوانستن گم می‌شود؛ مرز شدن و نشدن، مرز جبر و اختیار، نتوانستنی که آدم بارها سنگینی‌اش را روی هستی‌اش احساس کرده است.از اینکه پیوسته یادم برود روی کدام اتفاق‌ها تأثیری مستقیم و جدی دارم و کدامشان از دایره‌ی توانایی‌ام خارج‌اند، کلافه شده‌ام. حتی برای آن قسمت از زندگی که کاری از دستمان برمی‌آید هم باز باید به طناب‌هایی چنگ بزنیم که معلوم نیست دستمان به آن برسد یا خیر. ناگهان آن‌قدر زمان می‌گذرد که یا طناب در طول زمان پوسیده شده، یا دست ما قدرت گرفتن و نگه داشتن آن را ندارد.باز آن قسمت دیگر می‌آید و می‌گوید: «هیچ چیز دست تو نیست؛ همین را هم از کف نده!» با این حال، فردا، در حالی که زندگی در قسمت دیگرِ ما جور دیگری پیش می‌رود، ما هنوز در فکر توانستن، در گوشه‌ای کوچک از جهان، زنده‌ایم... هنوز.

برچسب: نویسنده: یاسین کوشکی تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 7:25

صفحه بندی