غم بزرگم را به چیزی تبدیل نکردهام؛ همانطور دستنخورده و منجمد، گوشهی قلبم نگهش داشتهام. گاهی سرمایی که از غشای نازکش به دیوارهی قلبم نفوذ میکند، یادم میآورد که هست. هستیِ بیشکل و شمایلش مثل یک تودهی سلولیِ آمادهی تکثیر است که گاهی بیاختیار سنگین و گاهی هوشیارانه سبک میشود.
شاید باید آن را به کار بزرگی تبدیل کنم یا حتی به کاری کوچک. میتوانستم آن را به کسی ببخشم. اگر در باغچه کاشته بودمش، حتماً درخت تنومندی میشد. میتوانستم آن را به باد بدهم؛ مثل بسیاری چیزها که آدمی در زندگیاش به باد میدهد. باد داراییهای زیادی را با خود برده است.اما من هیچکدام این کارها را نکردم، چون این اتفاق یک روز بالاخره میافتد: یا غم از جدارهی قلبم جدا میشود، یا قلبم از صبرِ من.
صبر… صبر… صبر… یک صبر برایمان مانده که همهی دنیا میخواهد آن را امتحان کند.
برچسب:
نویسنده: یاسین کوشکی