مرد روزهای ابری

متن مرتبط با «خستگیات چند گل من» در سایت مرد روزهای ابری نوشته شده است

از من بگذر، نمی‌توانم

  • نیلوبلاگ

    مرد روزهای ابریاز من بگذر، نمی‌توانماین ناباورانه‌ها، خلاصه‌ی سال‌هایی که گذشت بود؛ با طیف وسیعی از «از دست دادن‌ها»، از قهر و سفر تا مرگ و جدایی؛ از ذره‌ذره‌ذره از کف دادن تا به‌یک‌باره خالی شدن از داشتن و حضور.فکر می‌کردم دیگر هفت‌خوانش را رفته‌ایم. چند خوان دارد این سیاهی‌ها؟ ولی دیدم باز هم انواع دیگری از «از دست‌دادن» هست و هر روزی که به عمرت اضافه می‌شود، همان‌قدر سخت‌تر و بی‌حرف‌تر و بی‌صداتر از دست می‌دهی.تجربه‌های سنگین به ما پاداش می‌دهند که آرام گریه کنیم. نمی‌دانم چه بگویم؛ گاهی کلما...

    ادامه مطلب
  • منهای خیلی چیزها

  • نیلوبلاگ

    من همیشه جوجه اردک زشت بوده ام ، نه از آن سبب که زشت باشم ، نه! به سبب تفاوت! تفاوتی فاحش با اعضای خانواده و کلونی دوستان ،که هیچ شباهتی با آنها حس نمی کردم و یک طوری یک جور دیگر بودم که حس میکردم شاید از پس مانده های آدمیت ساخته شده ام که اینقدر بی قافیه بودم ،در بستر گرم و خواستنی و حمایت کننده ی خانواده ای که خدا را شکر بودند و هستند اما هیچ وقت نخواستند و شاید درست تر باشد نتوانستیم راه ارتباطی مناسبی برای برقراری رابطه ی انسانی وعمیق با هم پیدا کنیم. هیچ وقت اهل تعارف ، و چاپلوسی نبودم،همیشه رک و صریح،وضعیت را ارزیابی و انتقاد میکردم ،برای همین خیلی در نظر جمع دوست داشتنی به نظر نمیآمدم،مردم دروغ و تمجید و تایید آبکی را دوست دارند، ولی من حتی خودم راهم تایید نمیکردم!خانواده هیچ گاه تایی...

    ادامه مطلب
  • منکوب

  • نیلوبلاگ

    من که هرگز ندیدم آمدنت را ولی ،به نبودنت بیشک نمیارزید.من همیشه مهیّایِ ماندن میشدم، حال آنکه ،ساعتها به وقت فرارکوک شدهبودند.تو بی شک همان، تمامِ کسان،من هستی.لیک،باخماری،مدامِ،نیافتن.فراموشی، و نادیده گرفتن، فراموشی همان نادیده انگاشتن مُزمـِـن است ،نوعی سرکوب نوعی منکوب ،باید اعترافکنم که بدانی ،چیزی میان ما نمانده است،جز همین نوشتهای که ،نمیخوانی!و ماجرایی که نمیدانی ،ماجرایی هم اگر بود،همیشه پیش از زندگی بود.و سهم ما از آنچه میکاشتیم،درو کردن دیگران بود. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • تمامِ ندانستنِ من

  • نیلوبلاگ

    ما همان جا، همان روزها ، و همان لحظه ها باید دستها را بالا میبردیم ولی ترسیدیم و به لایه های خود خزیدیم و،افسانه های خود را ساختیم و پرداختیم. ما باید این روز ها را این پاییز ها و زمستان ها این فصل ها را می خوابیدیم ،تا نشنیدن،تا ندیدن،تا نشدنها را نبینیم .فکر میکنم که ما موهایمان را برای چه سفید کرده ایم؟ چه چیز و چه کس ارزشش را داشت ؟ فکر میکنم که میانِ اینهمه "خشکیدن"چگونه زیسته ام ؟ میدانی؟ زندگی فقط به زندگی کردن میّسر است و بس .نه آنچه بر ما گذشت ،و اکنون که دیگر نه طلبی است و نه قراری و بیقراری ، و نه حتی گفتمانی جز آنکه ناگفته میدانیم و محفوظ است . باری زندگی فقط به زندگی کردن میسر است و این تمامِ ندانستنِ من است ،تمامِ آنچه اندوختهام . بخوانید...

    ادامه مطلب
  • من در آینه

  • نیلوبلاگ

    جلوی آینه آسانسور غمی كه در چشمان اين مرد موج ميزند که بر تمام كوچهها ،خيابانها ، و کسانی که میشناسم نشسته،نمیدانم آیا میتوانم به تو بگویم عزیزم یا نه! به تو که سالهاست که تو را ندیدهام و صدایت را هم نشنیدهام. انگار که اندازهی قطر کرهی زمین از هم دور هستیم. تو برای من تبدیل شدهای به یک تکه از تاریخ شاید سالهایی که بر من گذشت، برای خیلیها زمان زیادی نباشد. ولی برای من مثل یک عمر میماند. یک عالمه اتفاق... مثل یک توپ اسکواش به در و دیوار و زمین و هوا پرتاب شدهام و بالا و پایین رفتهام.حالا اینجا ایستاده ام و دارم به حس غربتی که بین آدمهای اطرافت داری فکر میکنم . و حالا هم بعد از همه این سالها همچنان همین حس را دارم؛ نگاه کردن به صورتم مثل این میماند که آدم به سراغ انباری خاک گرفتهی یک خانهی قدی...

    ادامه مطلب
  • هر که با من بیش بر من نیش تر

  • نیلوبلاگ

    من تکیه بر دیوار اتاقم بغض کردم و گریه نکردم.روزهایی که اعتبارم ساقط شد ، شبش روی بالش گریه نکردم. عزیزانم را به خاک سپردم و گریه نکردم . آن روز که اعتمادم سلب شد روی پله ها میان باد و بوران نشستم و گریه نکردم. من به چشمان نارفیق خیره شدم خنجرش را از توی سینه ام در آوردم و فقط نگاهش کردم، من وسط جوکهانخندیدم، تاتر کمدی رفتم و نخندیدم، فیلم کمدی دیدم و نخندیدم ،همه سعی کردند مرا خوشحال کنند و خوشحال نشدم ، سعی کردند مرا ناراحت کنند و ناراحت نشدم، من به همه چیز شک کردم و بعدش نه گریه کردم و نه خندیدم ،دیگر نگران آینده نیستم ، غصه دار گذشته هم نیستم ، و لحظه حال هم برایم حقیقی نیست ، فقط مرگ است که حقیقت است. ومن باور نمیکنم که چه بر من گذشت، یک چیز غم انگیز دیگری هم وجود دارد آن هم این است که ...

    ادامه مطلب
  • من برای ابد تو را به اعماق قلبم سپردم

  • نیلوبلاگ

    دارم با خودم فکر میکنم چه چیزی باید بنویسم؟ تمام دو روز گذشته در حال فکر کردن به کلمهها بودم، در حال فکر کردن به تمام جزئیات، از جزئیات صورت تو گرفته تا صدای تو تا جزئیات آن خانه، آن خیابان، آن سوپر مارکت، تا شوخیهای بامزه تو، خندههای تو، مهربانی تو، همه چیز را مرور کردهام ، غمت درونم دست و پا میزند، در این تلخی و اندوهی که قرار است بیشتر و بیشتر شود، در این ساعت و ثانیه که هرکداممان یک طرف داریم به جزئیات رفتن تو فکر میکنیم به این فکر میکنم تو چندمین عزیزی هستی که برای همیشه از دیدنش محروم شده ام؟ نمیدانم با خاطرههایت چه باید بکنم، تصویرت قرار است تا کی جلوی چشمهایم باشد، شماره تلفنت را باید تا کی توی گوشیم نگه دارم؟ حالا واقعا قرار است دیگر تو را نبینم؟ دیگر به من زنگ نخواهی زد؟ تکلیف سیگا...

    ادامه مطلب
  • من و امثال من را باید از دنیا بیرون کرد

  • نیلوبلاگ

    از گوشه ناخن هايم پيداست كه اوضاع پس است، زندگی شهری، ناامن ترین و آسیب پذیرترین الگوی زندگی اجتماعی برای من است، کلا با ماهیت عقلانی شهر مشکل دارم چون هستی اش تنها در تبادل خدمات و کالاها و حفظ چیدمان خاص اش، بقا می یابد.شان آدمی در حد يک ماشین مکانیکی هم نیست، کافیست در این جریان، در اثر یک اتفاق یکی از چرخه های زندگی مدنی شهری از کار بیفتد، سر یک هفته همه از گرسنگی و تعفن می میریم ،خوب که فکر می کنم از وقوع چنین چیزی نمی ترسم، ذات آسیب پذیر شهرها به من احساس ناامنی می دهد،آدم ها هم همینطور هر چه شهری تر هستند ، ترسناکتر، هر چه کلان شهری تر خیلی ترسناکتر،من دچار نوعی محافظه کاری نسبت به کلان شهرها و آدم هایش (به خصوص تهران) شده ام یا اینها که در نیویورک زیست میکنند یا دبی و این تیپ شهرها ...

    ادامه مطلب
  • قصه من تمام شده

  • نیلوبلاگ

    فاصله واژه ها و من روز به روز بیشتر میشود، امروز فکر میکردم که خیلی وقت است دچار یبوست کلامی شده ام، یک وقتهایی دلم تنگ میشود برای آن حسی که انگار یه عالمه پرنده دارند توی دلت بال میزنند.و کلمات از لای انگشت آدم میریزد نه به شکل استعاری بلکه واقعا چنین حسی داشته ام، من آدم بند و ریشه ام به شانس اعتقادی ندارم هر چه هست انتخاب آدم است برای همین ،جای بخیه برای همیشه روی خاطراتم می ماند،بخیه هایی که به هنگام کندن و رفتن آنقدر ناشیانه دوخته شده اند که هر تکان کوچکی پاره پاره شان می کند،و هنوز هم تاب این خون ریزی های احساسی را ندارم ،از اول هم درست بلد نبودم ،من را چه به وصله زدن پارگی ها؟حیران و گیج کوله بارم را برداشته ام و دنبال چیزی از گوشه ای به گوشه ای میروم،ولی فقط از آنچه به دنبالش بودم ، ...

    ادامه مطلب
  • من از جای دیگری آمده ام...

  • نیلوبلاگ

    شب است ، خیلی دیر وقت است و همه خوابیده اند، من بیدارم. یادم رفته خواب یعنی چه. من همیشه آدم کم خوابی بودم، اما این روزها آدم بی خوابی شده ام. بی خوابی خیلی بد است. بدتر این است که از این بی خوابی های مدام حتی خسته هم نمی شوم. حتی یک ثانیه هم خواب نبوده ام. توی بی خوابی، آدم هی فکر می کند. فکرهای بی خود و بی جهت. فکرهای روانی کننده. آدم کتاب می خواند، فیلم می بیند که فکر نکند. نمی شود. آدم زندگی اش را مرور می کند. زندگی را مرور می کند و به نتیجه ای نمی رسد. این خوبی هایی هم دارد. اینکه آدم دیگر اصلا شبیه آدم نیست. شبیه هیچ چیزی نیست. اصلا دیگر چیزی نیست. خودش هم نمی داند چیست. اینکه یکی از تنها ترین موجودات این شهر هستم شکی نیست ، حتما می دانید تنهایی ابدا به تعداد موجودات پیرامون ِ زندگی آد...

    ادامه مطلب
  • من آدم بشو نیستم.

  • نیلوبلاگ

    تراژدی با آمدن آفتاب شروع می شود . از صدای تردد آدم آهنی ها و اتومبیل ها توی بالکن اتاق. و نور کم رمق زمستانی که بی دعوت افتاده است روی سرامیک ها و این نور تمامی ندارد انگار . کاش همیشه شب بود و تاریکی محض . پرده ها را می کشم گرچه از حضور نور کم نمی کند اما باز بهتر است از دیدن ساختمان های بدقواره ی گرد و غبار گرفته. دلم خلوت و سکوت بیشتری می خواهد . من عادت دارم ، بی آنکه بخواهم دلیلش را بدانم یا حتی به دنبالش بگردم همیشه دلم خلوت و سکوت می خواهد ، در هوایی که حسابی سرد باشد ، همین جا ... کنار پنجره ... میدانی؟من دیگر آدم بشو نیستم . می شود مواظب من باشی؟ من میان امنیت خیالی خودم گم شده ام تو مواظبم باش . هر چند که من یک آدم بزرگ هستم ،سن خر عیسی را دارم، من دیگر آدم بشو نیستم چون من...

    ادامه مطلب
  • من آماده ام

  • نیلوبلاگ

     من از خیال چیزهایی که میخواستم بهشان برسم گذشته ام . به نظرم الان دیگر نشدنی و دیر مییاد این طوری نیست که تو هر چه میخواهی همان شود، این جمله خواستن فقط در قرن پنجم بودکه  توانستن بود الان خواستن را وصل میکنند به هرم مازلو پازلو، که دوست دارم آتش بگیریند تمام اهالی هرم . مازلو و هرم عظیمش بروند و گم شوند، چیزی در نوشته های من پنهان است که از گفتن مستقیم آن امتناع میکنم ولی من آماده ام آماده ام برای آن سختیای که قرار است بکشم و گندی که قرار است بیش از پیش زده شود به ذهنیتم و همه چیز.. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • گوسفند پشگل ریز

  • نیلوبلاگ

    توی تاریکی صبح فکر کردم که دلم میخواهد بتوانم برای ناراحتی ام یک چیز جدید و بامزه از توی جیب شلوارم درآورم. خودم را تصور كردم در حالی که دست کردهام توی جیب شلوارم و وقتی درش میآورم که شروع کردهام ب...

    ادامه مطلب
  • با من نمی توانید...

  • نیلوبلاگ

    دلم می خواهد توی صورت بعضی از شما همانطور كه رگ گردنم بیرون زده فریاد بزنم و بگویم من بازیچه نیستم، اگه توانستید قاعده بازی را با بقیه رعایت نکنید و هر جوری دلتان خواسته باشید ولی با من نمی توانید. دل...

    ادامه مطلب
  • به وقت حال من

  • نیلوبلاگ

    چه بنویسم ؟ چه ننویسم؟ نوشتن از فصلها بسیار کلیشه شده است ولی توی یک لحظه انقدر دلتنگ اینجا شدم که دلم خواست همه کارها رافراموش کنم بیام اینجا بنویسم که امروز به وقت حال من پاییز شد.پاییز هر وقت حس بشه، شده. یعنی یک فصلی ست که اصلا تقویمی ندارد.می فهمی یهو که تنت مورمور شد یا یهو حس می کنی می خواهی سرما بخوری یا دلت میخوهاد تنت رو فرو کنی زیر پتو... نمیخواهم خیلی متن را نوستالوژیک و شخصی بکنم پس کوتاه بگویم وقتی که صدای سار ها را نزدیک غروب میشنوی و شب برای خودت سوپ می زاری یعنی پاییز....

    ادامه مطلب
  • آداب دشمنی

  • نیلوبلاگ

    به گمانم بررسی از مرجع دشمنی طبق کپی رایت هم باید آداب داشته باشد. خصومت نباید بهانهای برای بیشرافتی باشد. آدمهایی بودهاند که بدم را خواستهاند و دلخور یودم از آنها ولی دروغ هم به نگفتهایم، دشنه را پشت لبخند پنهان نکرده...

    ادامه مطلب
  • برای بهاری که آمد و رفت و من اینجا نبودم.

  • نیلوبلاگ

    بهار را هیچ وقت خوشم نیامده مصداق زندگی ست زندگی دوباره اینکه اگر دوباره به دنیا بیایم اینکه در زندگی بعدی قرار است چه را تحمل بیاورم بسی سخت و طاقت فرساست بهار تکلیفش با خودش معلوم نیست نه سرد است نه گرم است هم گرم است هم سرد است مصداق آدمهای ست که با خودشان رو نیستند و من این آدمها را دوست نمیدارم بهار مصداق خیلی چیزهای ناخوشایند ست برایم صرف نظر از رسومات مسخره خاله بازی ها و... که بیشتر فاصله ها را یادآور میشود و پس ازآن تابستان که یقینا جهنم است همین ها کافیست تا بهار برای من دوست داشتنی نباشد در عوض پاییز و زمستان برایم با شکوه است مرگ است سکوت است ...

    ادامه مطلب
  • برای عیدی که گذشت و من اینجا نبودم

  • نیلوبلاگ

    سالهای زیادی پیش رو است .. سالها و ساعت ها و ثانیه های در راه چیزی شبیه دلهره را به جان اکنون من، انداخته اند .. ببین، ثانیه ها چه گیج و شلخته، دارند خودشان را نزدیک می کنند به دلخوشی ترانه ای تکراری .. به بوی عید .. ببین، که پنجره چطور به صرافت باران افتاده و به سیمای اندوهگین زمستان دامن می زند .. حالا اگر تمام این سال درگذر را به بدی گذرانده باشم .. حالا اگر طعم لحظه های رفته مانده باشد بر لبانم .. حالا اگر سهم من از این روزها ی سر به هوا چند تا خاطره ی خوب هم که باشد .. زیاد فرقی نمی کند .. دنیا هیچ وقت توالی فصل هاش را از یاد نمی برد .. دنیا دارد سماجتِ گرم زمستان...

    ادامه مطلب
  • مرد درون من

  • نیلوبلاگ

    مرد درون من هیچ وقت مال این زمان نبوده .. مرد درون من مال زمان هایی بوده که آدم ها تمام حس شان را آتش می زدند و با فرستادن دود حرف هاشان را به هم می فهماندند .. از آن مرد هایی که صورتشان را به دست باد می سپردند و منظره ی برفي يك كوهستان بي رحم را به تماشا مي نشسته و هيچ كدام از اين فكر هايي كه الان توي سر من است توي سرش نيست .. مرد درون من مال اين روزها نبوده هيچ وقت، مرد درون من توي يكي از ايستگاه هاي همين قرن پيش چمدانش را دنبال خودش مي كشيده و وقتي سوار قطار شده به فكر روزهايي بهتر به دهكده اي دور سفر كرده و جنگ جهانی هم سرنوشتش را تغییر نداده آنقدر دور و دست ن...

    ادامه مطلب