جلوی 1 آسانسور غمی كه در چشمان اين مرد موج ميزند که بر تمام كوچهها ،خيابانها ، و کسانی که میشناسم نشسته،نمیدانم آیا میتوانم به تو بگویم عزیزم یا نه! به تو که سالهاست که تو را ندیدهام و صدایت را هم نشنیدهام. انگار که اندازهی قطر کرهی زمین از هم دور هستیم. تو برای من تبدیل شدهای به یک تکه از تاریخ شاید سالهایی که بر من گذشت، برای خیلیها زمان زیادی نباشد. ولی برای من مثل یک عمر میماند. یک عالمه اتفاق... مثل یک توپ اسکواش به در و دیوار و زمین و هوا پرتاب شدهام و بالا و پایین رفتهام.حالا اینجا ایستاده ام و دارم به حس غربتی که بین آدمهای اطرافت داری فکر میکنم . و حالا هم بعد از همه این سالها همچنان همین حس را دارم؛ نگاه کردن به صورتم مثل این میماند که آدم به سراغ انباری خاک گرفتهی یک خانهی قدیمی برود، و آلبوم عکس قدیمیاش را پیدا کند و شروع کند به نگاه کردن عکسهایی که تصویر سالهای گذشته را روی خود ضبط کردهاند. بیشتر آدمهای موفق در زمان حال زندگی میکنند. صبح زود از خواب بیدار میشوند و سر کارشان میروند ، پول به حساب بانکیشان اضافه میکنند و شب با خانوادهشان بیرون میروند و در رستورانهای چرخان خرچنگ میخورند. آنها آدمهای حال هستند. آدمهای باحال، آدمهای خوشحال. گذشتهای ندارند،مدرن هستند،تاریخ ندارند ،خاطره ندارند،تمام زندگیشان در حال برنامهریزی برای آینده است، ولی من مثل یک جسد متحرک روبروی آینه، ته دلم یک غم ملایم نشسته، در حسرت لحظاتی که از دست دادهام، آدمهایی که دیگر هیچ وقت ندیدمشان، و بعد به طرز بیمارگونهای به دنبال آسیب های گذشته هستم ! به راستی دلبستگی و وابستگی آدم از نقطه آسیب شکل میگیرد،من مرد غمگینی را در چشمانم میبینم وچهرهی احمقانهای را در آینه آسانسور، یک جور بلاهت مزمن در چهره ام دیده میشود، آسانسور به مقصد رسیده، با آرزوی دیدار مرد عزیز
برچسب:
نویسنده: یاسین کوشکی