توی تاریکی صبح فکر کردم که دلم میخواهد بتوانم برای ناراحتی ام یک چیز جدید و بامزه از توی جیب شلوارم درآورم. خودم را تصور كردم در حالی که دست کردهام توی جیب شلوارم و وقتی درش میآورم که شروع کردهام به حرف زدن از گوسفند پرندهای که بین من و آدمهایی که عصبی ام میکنند پشکل میریزد و دیوار میسازد. بلی گوسفند پشگل ریز. خالی بودن خودم را دیدم و حس کردم كه هیچ نیستم و اگر کسی بتواند توی این بدبختی، توی این هیچ بودن دوستم داشته باشد لابد همیشه میتواند. در همین فكر ها بودم كه گوسفند میپرد و مینشیند روی سرم و پشکل میریزد.
برچسب:
نویسنده: یاسین کوشکی