ما همان جا، همان روزها ، و همان لحظه ها باید دستها را بالا میبردیم ولی ترسیدیم و به لایه های خود خزیدیم و،افسانه های خود را ساختیم و پرداختیم. ما باید این روز ها را این پاییز ها و زمستان ها این فصل ها را می خوابیدیم ،تا نشنیدن،تا ندیدن،تا نشدنها را نبینیم .فکر میکنم که ما موهایمان را برای چه سفید کرده ایم؟ چه چیز و چه کس ارزشش را داشت ؟ فکر میکنم که میانِ اینهمه "خشکیدن"چگونه زیسته ام ؟ میدانی؟ زندگی فقط به زندگی کردن میّسر است و بس .نه آنچه بر ما گذشت ،و اکنون که دیگر نه طلبی است و نه قراری و بیقراری ، و نه حتی گفتمانی جز آنکه ناگفته میدانیم و محفوظ است . باری زندگی فقط به زندگی کردن میسر است و این 1 1 من است ،تمامِ آنچه اندوختهام .
برچسب:
نویسنده: یاسین کوشکی