از گوشه ناخن هايم پيداست كه اوضاع پس است، زندگی شهری، ناامن ترین و آسیب پذیرترین الگوی زندگی اجتماعی برای من است، کلا با ماهیت عقلانی شهر مشکل دارم چون هستی اش تنها در تبادل خدمات و کالاها و حفظ چیدمان خاص اش، بقا می یابد.شان آدمی در حد يک ماشین مکانیکی هم نیست، کافیست در این جریان، در اثر یک اتفاق یکی از چرخه های زندگی مدنی شهری از کار بیفتد، سر یک هفته همه از گرسنگی و تعفن می میریم ،خوب که فکر می کنم از وقوع چنین چیزی نمی ترسم، ذات آسیب پذیر شهرها به من احساس ناامنی می دهد،آدم ها هم همینطور هر چه شهری تر هستند ، ترسناکتر، هر چه کلان شهری تر خیلی ترسناکتر،من دچار نوعی محافظه کاری نسبت به کلان شهرها و آدم هایش (به خصوص تهران) شده ام یا اینها که در نیویورک زیست میکنند یا دبی و این تیپ شهرها ، و آن نوع مسموم معاشرت ها، که جز تبادل سم چیزدیگری ندارد، من از روابط و معاشرت بدون ریشه حوصله ام سر می رود،حوصله ندارم ، منزوی و اجتماع زده ام اصلا،شاید نوعی اختلال روانشناختی است ،یکی از مثبت ترین نکات مربوط به رفتن از ایران، دور شدن از روابط مریضی است که تا زمانی که اینجایی، گریزی از آنها نیست،من و آدم های مثل من را بايد از دنيا بيرون كرد تا جامعه به تعادل ایده آل خودش برسد .
برچسب:
نویسنده: یاسین کوشکی