خرید بک لینک

شب است ، خیلی دیر وقت است و همه خوابیده اند، من بیدارم. یادم رفته خواب یعنی چه. من همیشه آدم کم خوابی بودم، اما این روزها آدم بی خوابی شده ام. بی خوابی خیلی بد است. بدتر این است که از این بی خوابی های مدام حتی خسته هم نمی شوم. حتی یک ثانیه هم خواب نبوده ام. توی بی خوابی، آدم هی فکر می کند. فکرهای بی خود و بی جهت. فکرهای روانی کننده. آدم کتاب می خواند، فیلم می بیند که فکر نکند. نمی شود. آدم زندگی اش را مرور می کند. زندگی را مرور می کند و به نتیجه ای نمی رسد. این خوبی هایی هم دارد. اینکه آدم دیگر اصلا شبیه آدم نیست. شبیه هیچ چیزی نیست. اصلا دیگر چیزی نیست. خودش هم نمی داند چیست. اینکه یکی از تنها ترین موجودات این شهر هستم شکی نیست ، حتما می دانید تنهایی ابدا به تعداد موجودات پیرامون ِ زندگی آدم ربط ندارد. با این حال تنهایی ِ من به یک احساس گم شدن ِ بزرگ مربوط بود بیشتر. به اینکه مدام حس می کردم من را از یک سرزمین و اصلا از یک دنیای دیگر تبعید کرده اند به زمین. به روزهای قبلی و سال های قبلی زندگی ام فکر می کنم. یکسری تصاویر خیلی قوی از زندگی ام جلوی چشمم است. به شکل غریبی آینده برایم مفهومش را از دست داده و حال یک چیزی ست که نمی توانم درکش کنم. گذشته ای هم البته نیست. چون خیلی از روزهای گذشته ام را حتی خودم نمی توانم باور کنم. فقط تصویر های مبهمی ست از چیزهایی که حس می کنم آدم های دیگر نمی توانند بدانند و بفهمند یعنی چه. گاهی دلم می خواهد داد بزنم باور می کنید من از جای 1 1 ام ؟ و این حرف را در سلامت عقلی ِ کامل می گویم ، اما خب این کار را نمی کنم. شاید بزرگترین رویای من چیزی ست شبیه دقایق آخر فیلم " پاپیون " و " شاریر " که خودش را به آب می اندازد تا آزاد شود از جزیره. رویای آزاد شدن از تمام چیزهایی که ما را در خود گرفته و ما در بند شان هستیم.

برچسب: نویسنده: یاسین کوشکی تاريخ: شنبه 5 فروردين 1402 ساعت: 22:28

صفحه بندی