تراژدی با آمدن آفتاب شروع می شود . از صدای تردد آدم آهنی ها و اتومبیل ها توی بالکن اتاق. و نور کم رمق زمستانی که بی دعوت افتاده است روی سرامیک ها و این نور تمامی ندارد انگار . کاش همیشه شب بود و تاریکی محض . پرده ها را می کشم گرچه از حضور نور کم نمی کند اما باز بهتر است از دیدن ساختمان های بدقواره ی گرد و غبار گرفته. دلم خلوت و سکوت بیشتری می خواهد . من عادت دارم ، بی آنکه بخواهم دلیلش را بدانم یا حتی به دنبالش بگردم همیشه دلم خلوت و سکوت می خواهد ، در هوایی که حسابی سرد باشد ، همین جا ... کنار پنجره ... میدانی؟من دیگر آدم بشو نیستم . می شود مواظب من باشی؟ من میان امنیت خیالی خودم گم شده ام تو مواظبم باش . هر چند که من یک آدم بزرگ هستم ،سن خر عیسی را دارم، من دیگر آدم بشو نیستم چون من آدم نایسی نیستم ، نبوده ام هیچ وقت . برای همین همه حق ها بادیگران است . برای همین دستم را می زنم زیر چانه ام و بر خلاف همیشه خودم را نمی کوبم به در و دیوار و تمام حق ها با شماست. برای همیشه ترک شدن ها برای نشدن ها ...، زیر این آفتاب بی رمق رو به منظره زمستانی به یاد می آورم همه آدم ها را ،حافظه بلند مدتم آنقدر خوب است که به یاد می آورد آدم ها را . صداها را . نگاه ها را بو ها را . و تمام خیابان ها را کوچه ها را، بن بست ها را... و حافظه کوتاه مدتم آنقدر بد است که نمیدانم چرا حالا اینجا دراز کشیده ام زیر این نور بی رمق و بی دعوت، و چرا باید به یاد آورم آدم ها را ؟
برچسب:
نویسنده: یاسین کوشکی