ما آدمهای خوبی بودیم . از آنها که دستمان به کتک نمی رفت . دهانمان به بد گویی نمی رسید . خدای خودمان را به وقت پرستش داشتیم و لحظه های تنهایی بسترمان را ، با هیح تنِ نا پاکی شریک نمیشدیم . کتابها را ورق زدیم ، زیر باران با درختها و کوچه ها با خیابان پیمان بستیم .برای گربه ها در زمستان خانه درست کردیم ، تنهایی به آواز خیالمان گوش دادیم . عاشق شدیم . راه رفتیم . دروغ نگفتیم . خیانت نکردیم . ما جوانی مان را لب طاقچه کنار درس و کتاب گذراندیم ،ویراژ ندادیم . راه راست را گرفتیم و رفتیم . با یک چمدان که پر بود از ترسهای کودکی و آرزوهای جوانی به سمت بزرگ شدن سفر کردیم . پشت ماشین عروس عشقمان بوق زدیم و ساز ِ تنهایی مان هم شد چاهی که در آن فغان می کردیم ،چاهی یک روز از پر شد از فغان ما، اخلاق را می دانستیم . شرف داشتیم ،دنبال معجزه بودیم حتی . خلاصه اینکه می خواستیم بد نباشیم .عاشق که شدیم حیا داشتیم کونمان را به زمین نزدیم وبد قلقی نکردیم. درد که داشتیم فریاد نکشیدیم . زخم اگر بود با آن ساختیم . باران که بارید چتر نداشتیم . سوسک ها را نکشتیم .به وقت شاشیدن حتی مراقب مورچه ها بودیم، پرنده ها را غذا دادیم . پایمان را روی نان خشک کف خیابان نمیگذاشتیم ،اشک هایمان را خودمان پاک کردیم . دلمان سوخت و پتو را روی سرمان کشیدیم ، با ما بد کردند ولی این ما بودیم که عذر خواستیم.خوب کردیم و بد دیدند، ما دستهایمان به هیچ جایی وصل نبود .مابه دام افتادیم ،به دام خودمان به دام اینکه فکر می کردیم خوشبختی حق ما نیز هست ،ما آدمهای خوبی بودیم اما زیادی ساده بودیم تصویر جوانی مان به آینه ها پیوست وآنچه در بهار آرزو کردیم به زمستان.
برچسب:
نویسنده: یاسین کوشکی