
من همیشه جوجه اردک زشت بوده ام ، نه از آن سبب که زشت باشم ، نه! به سبب تفاوت! تفاوتی فاحش با اعضای خانواده و کلونی دوستان ،که هیچ شباهتی با آنها حس نمی کردم و یک طوری یک جور دیگر بودم که حس میکردم شاید از پس مانده های آدمیت ساخته شده ام که اینقدر بی قافیه بودم ،در بستر گرم و خواستنی و حمایت کننده ی خانواده ای که خدا را شکر بودند و هستند اما هیچ وقت نخواستند و شاید درست تر باشد نتوانستیم راه ارتباطی مناسبی برای برقراری رابطه ی انسانی وعمیق با هم پیدا کنیم. هیچ وقت اهل تعارف ، و چاپلوسی نبودم،همیشه رک و صریح،وضعیت را ارزیابی و انتقاد میکردم ،برای همین خیلی در نظر جمع دوست داشتنی به نظر نمیآمدم،مردم دروغ و تمجید و تایید آبکی را دوست دارند، ولی من حتی خودم راهم تایید نمیکردم!خانواده هیچ گاه تایی...
ادامه مطلب
با هیچ کس نمی توانم حرف بزنم با هیچ کس نمی توانم رابطه ی موثر و دو سویه و دوستانه ای ایجاد کنم. این جور وقت ها حس میکنم همه راه های ارتباطی بسته است و از وقتی خودم را شناخته ام خودم را می بینم که این جور وقت ها رنجیده خاطر و ناتوان در خود فرو می روم و ایمان دارم که هیچ کاری برای بهتر شدن اوضاع از دستم بر نمی آید.حتی ناتوانم از رابطه برقرار کردن و حرف زدن با آدم هایی که خیال می کنم دوستانم هستند.چه برسد به روابط نسیه و بسیار مغشوش و مشوش که هیچ رقمه اسمش را نمی شود دوستی گذاشت! راجع روابط دیگران هم فکر میکنم انرژی هایی که بین آنها رد و بدل می شود چیزی از جنس حسادت و سرکوفت و آدم فروشی است که پشت لبخند ها و کنایه ها پنهان شده بطور کلی حالم از فضای دوستی ها خوب نیست بخوانید...
ادامه مطلب
پوستم کنده شده و از بی خوابی نازک شده ام، روانم مشوش میشود و ناتوانم از آرام کردن شرایطی که گویا در آن نکبتی عادی شده همه چیز عادی شده غیر از تحملش.از چشم هایم ستاره میریزد ستاره های خاموش،سهم من از کامیابی، از شهد و شکر و جادو چه شد؟ قبل تر ها میدانستم ولی حالا فراموش کردهام چه مرگم شده است از بس درد ها روی هم تلنبار شده و رسوب گرفته تشخیص درد از درد مشکل است ، شبیه کسی که زبان الکنی داشته باشد و نتواند دردش را بگوید، نگاه میکنم از دست این و آن که شرایط یا حال مشابهی با من دارند و دو کلمه از وصف حالشان را که میگویند دنبال خطوط گم شده ی درد های خودم می گردم اسمش زخم های مشترک است . ولی چه فایده ؟من دلم هیچ کار جدیدی نمی خواهد و توان رویارویی با هیچ قصه جدیدی را ندارم ،دارم از خستگی شکوفه میز...
ادامه مطلب
وجود گنگ و گمی شده ام که دیگر دیده نمیشود اما نشانه هایم همچنان پیداست، من همواره مچ خودم را می گیرم که دارم چه میکنم؟ و چه انتظاراتی که از خودم نداشته ام همیشه!!خوش خیالانه است که فکر کنم آدم خوبی بوده ام ! اتفاق مثبتی را ثبت نکرده ام و البته نمیخواهم منفی بافی کنم ، آیا روح جهان ناگهان اشتباهی پیش رفته یا من؟ قطعا من ،همیشه میگفتم آو نه، این اتفاقات برای من رخ نمیدهد و من فرق دارم اما بعد یا خودم گفتم چه فرقی؟ واقعا چه فرقی؟ و چقدر این طوری فکر کردن ابلهانه است ،این چنین باید پذیرفت و این چنین باید شکسته ولی ایستاده در باد ایستاد ، و این تلخ است، به نظرم آدمی برای خوشحال بودن نیاز به اندکی ساده لوحی ودروغ دارد ، هیچ وقت دلم نمیخواست به من دیکته کنند تا به چه چیزی فکر کنم و به چه فکر نکنم ...
ادامه مطلب
به من میگویند آفرین که راهها را بستی، که دورتر شدی. شجاعت کردی. گفتم اما این شجاعت نیست. شجاعت برای من نزدیک ماندن است، و امید و انتظار و هر چه را داشتن وسط گذاشتن، و باختن آنطور که هیچ از وجودت نماند ، الا هوس قمار دیگر. چه شد که نسل امروز و تقریبا هیچکس برای نزدیکی، آن کوشش جنون آمیز میان بیم و امید، را نمیکند؟ جوابش مشخص است ، دیدن امثال من ، دیدن جهان یعقوبها که همیشه با امیدشان تنهای تنهای تنهایند. بخوانید...
ادامه مطلب
و از وقتی که یادم می آمد تمام تلاش ام را کردم که زندگی را بشناسم، حس کنم و برسم به همه چیزی که زندگی ام بود. اما خب نمی شد، زندگی را اگر بشناسی و بفهمی، می توانی به آسمان ها برسی. اما اینطور نبود. زندگی بدتر از همه ی تصورات ما بود. بطور کل خاصیتش این بود که مزخرف باشد. روزهای زیادی آمدند و رفتند روزهایی که ما بسیار به چیزها و کسانی نیاز داشتیم ، و روزها بدون همه آنها سپری شد و تکرار شدند و تکرار و تکرار... ،اکنون ما دیگر به چیزی یا کسانی نیازی نداریم ،حالا دیگر بادبانها را کشیده ام پایین و کف قایقی سوراخ دراز کشیده ا م .صدایی نمی آید و هر لحظه به مقدار آب ِ توی قایق اضافه می شود. دیگر چیزی نمانده و من به تماشای رفتن خود نشسته ام .باری مهم نیست هر آنچه که گذشت و میگذرد. بخوانید...
ادامه مطلب
ما آدمهای خوبی بودیم . از آنها که دستمان به کتک نمی رفت . دهانمان به بد گویی نمی رسید . خدای خودمان را به وقت پرستش داشتیم و لحظه های تنهایی بسترمان را ، با هیح تنِ نا پاکی شریک نمیشدیم . کتابها را ورق زدیم ، زیر باران با درختها و کوچه ها با خیابان پیمان بستیم .برای گربه ها در زمستان خانه درست کردیم ، تنهایی به آواز خیالمان گوش دادیم . عاشق شدیم . راه رفتیم . دروغ نگفتیم . خیانت نکردیم . ما جوانی مان را لب طاقچه کنار درس و کتاب گذراندیم ،ویراژ ندادیم . راه راست را گرفتیم و رفتیم . با یک چمدان که پر بود از ترسهای کودکی و آرزوهای جوانی به سمت بزرگ شدن سفر کردیم . پشت ماشین عروس عشقمان بوق زدیم و ساز ِ تنهایی مان هم شد چاهی که در آن فغان می کردیم ،چاهی یک روز از پر شد از فغان ما، اخلاق را می دا...
ادامه مطلب
توی این مدت مدیدی که گذشته، خوب یاد گرفتهام که هیچچیز برای آدم نمیماند حتی خود آدم آنچنان خودت را از دست میدهی که باور نمیکنی اگر این من است پس او که بود ؟سالهایی که برای شما نو شد من کهنه تر شدم جا و مکان مشخصی نداشتم. لباس و کتاب و کفش، هر کدام یک خانه بودند.همان روزها فهمیدم که میتوانم ماه...
ادامه مطلب
سنگ صبور همه بودم ولی هیچگاه غصههایم را به خورد بقیه ندادم . تنها خاصیتم همین بود.باید دنیا را آنطوری که هست ببینی. حسرتها را بگذاری بماند. بدانی که آدم همیشه حسرتهایی دارد و هیچ ضمانتنامهای نبو...
ادامه مطلب
زنان بخصوص زنان ایرانی آدم های عجیب,ی هستند. شاید هم روال درستش همین است. بهر حال عجیبی هستند. بعضی وقت ها برای داشتن یکپشتیبان، حاضرند حتی از خودشان هم بگذرند. راستش دقیقا مسئله همین است و البته به...
ادامه مطلب
نزدیک به 15 سال است كه وبلاگ نویسی میكنم 7 سال در بلاگر و 8 سال بلگفا گمانم دیگر فصل نوشتنم به پایان رسیده باید این خودم را اینجا جا بگذارم و بروم...
ادامه مطلب
من اما نه میخواهم قهرمان باشم نه یک تشویق کننده، میخوام فقط ی...
ادامه مطلب
پایانِ این قصه ها و نوشته ها در این سالها نوشته های مرا خواندی&...
ادامه مطلب
دلم تنگ است آی دلم تنگ است آخ دلم تنگ است هی دلم تنگ است...
ادامه مطلب
و من، که مدت هاست پی برده ام به این حقیقت تلخ که چقدر دیر به این دنیا آمده ام که هیچ چیز امروز به من تعلق ندارد ... که تمام تعلقات من قرنی عقب است خستگی یعنی همین....
ادامه مطلب
رفت . امتحان داشتم.. رفتن ها، کم و بیش آه من را در آورده همیشه ... بعد هم تمام شده (؟) من، تا به حال شب امتحان زیاد داشته ام و شب خیلی از آن ها یک رفتنی بوده حالا، امتحانی ندارم ... رفتنی هم که نیست . چیزی از من، هیچ کجا جا نمانده حتی در همان شب اما یک زخم کهنه ای هست که عفونی شده دوباره.باید داستان مردی را بنویسم که آرمان هایش آنقدر جلوتر از خودش راه رفتند راه رفتند که آخر سر، ایستاد ... رد کوفتی شان را نگاه کرد و دور زد و از یک راه دیگری رفت به جایی که هیچ کجا نبود رفت زیر لب آواز خواند و آهسته گام برداشت و بی عجله رفت رفت که بازنگردد. بالاخره، یک روزی یک جایی یک غ...
ادامه مطلب
بهار را هیچ وقت خوشم نیامده مصداق زندگی ست زندگی دوباره اینکه اگر دوباره به دنیا بیایم اینکه در زندگی بعدی قرار است چه را تحمل بیاورم بسی سخت و طاقت فرساست بهار تکلیفش با خودش معلوم نیست نه سرد است نه گرم است هم گرم است هم سرد است مصداق آدمهای ست که با خودشان رو نیستند و من این آدمها را دوست نمیدارم بهار مصداق خیلی چیزهای ناخوشایند ست برایم صرف نظر از رسومات مسخره خاله بازی ها و... که بیشتر فاصله ها را یادآور میشود و پس ازآن تابستان که یقینا جهنم است همین ها کافیست تا بهار برای من دوست داشتنی نباشد در عوض پاییز و زمستان برایم با شکوه است مرگ است سکوت است ...
ادامه مطلب
وقتی داستانی می نویسی و شخصیت داستان ات با تو کاری می کند که دربمانی!!! که حیرت کنی ... تو هم باید به حیرت اش بیندازی باید غافلگیرش کنی ...وقتی چند شبانه روزت را با کاغذ های خط خورده و سیاه شده و لیوان های پر و خالی و میز پر از خاک و جاسیگاری پر از ته سیگار و پاکت خالی و چشم های پف کرده ات بگذرانی... یعنی حیرت کرده ای ... درمانده ای .من توی یکی از فصل های داستانهایم خودم را جا گذاشتم کسی مرا آنجا حیران کرده....
ادامه مطلب