توی این مدت مدیدی که گذشته، خوب یاد گرفتهام که هیچچیز برای آدم نمیماند حتی خود آدم آنچنان خودت را از دست میدهی که باور نمیکنی اگر این من است پس او که بود ؟
سالهایی که برای شما نو شد من کهنه تر شدم جا و مکان مشخصی نداشتم. لباس و کتاب و کفش، هر کدام یک خانه بودند.همان روزها فهمیدم که میتوانم ماهها با یک دو دست لباس و خرت و پرتی که خیلی بخواهد جا بگیرد، و یک ساک دستی زنده بمانم. شبیه رویاهای ناشدنیام نشوم و زنده بمانم بی خیلی چیزها، یک خانه درونم ساخته ام که خلوت و خالی است. آدم باید بتواند یک خانه خالی داشته باشد لیک صدای خودم در سرم میپیچد میپیچد میپیچد مثل بازار, مسگر, ها
برچسب:
نویسنده: یاسین کوشکی