
در بستر نا امنی رشد کرده بودم،و سخت گیری های فراوان خانواده تاثیر به سزایی در شکل گیری روان کمال گرای من گذاشته است ، در نوجوانی پرشور و پر انرژی و بهتر است بگویم ملهتب بودم ، به دنبال الگوی های تجدد خواهی و ایجاد رنسانس بودم در همه جمع ها ، در مدرسه در خانواده ، دانشگاه ،جمع دوستان ، تقریبا هم موفق شدم همه این رنسانس ها را در همه این محیط ها ایجاد کنم ، اما در کمال تعجب روزگار از من یک مرد کلاسیک و مینیمال مورد پذیرش با چهارچوب های خاص ساخت! با شدید ترین و دردناک ترین راه های سخت ممکن و ناممکن تن خویش را شکنجه می دادم، و این تنها راه من برای بیان شخصی خویش است، چرا که میان صرف انرژی برای ایجاد رنسانس های محیطی حجمی از سرکوب و نادیده انگاشته شدن را به اغراق آمیز ترین صورت ممکن در چشم خود فرو...
ادامه مطلب
پوستم کنده شده و از بی خوابی نازک شده ام، روانم مشوش میشود و ناتوانم از آرام کردن شرایطی که گویا در آن نکبتی عادی شده همه چیز عادی شده غیر از تحملش.از چشم هایم ستاره میریزد ستاره های خاموش،سهم من از کامیابی، از شهد و شکر و جادو چه شد؟ قبل تر ها میدانستم ولی حالا فراموش کردهام چه مرگم شده است از بس درد ها روی هم تلنبار شده و رسوب گرفته تشخیص درد از درد مشکل است ، شبیه کسی که زبان الکنی داشته باشد و نتواند دردش را بگوید، نگاه میکنم از دست این و آن که شرایط یا حال مشابهی با من دارند و دو کلمه از وصف حالشان را که میگویند دنبال خطوط گم شده ی درد های خودم می گردم اسمش زخم های مشترک است . ولی چه فایده ؟من دلم هیچ کار جدیدی نمی خواهد و توان رویارویی با هیچ قصه جدیدی را ندارم ،دارم از خستگی شکوفه میز...
ادامه مطلب
و من، که مدت هاست پی برده ام به این حقیقت تلخ که چقدر دیر به این دنیا آمده ام که هیچ چیز امروز به من تعلق ندارد ... که تمام تعلقات من قرنی عقب است خستگی یعنی همین....
ادامه مطلب