
مرد روزهای ابریاز من بگذر، نمیتوانماین ناباورانهها، خلاصهی سالهایی که گذشت بود؛ با طیف وسیعی از «از دست دادنها»، از قهر و سفر تا مرگ و جدایی؛ از ذرهذرهذره از کف دادن تا بهیکباره خالی شدن از داشتن و حضور.فکر میکردم دیگر هفتخوانش را رفتهایم. چند خوان دارد این سیاهیها؟ ولی دیدم باز هم انواع دیگری از «از دستدادن» هست و هر روزی که به عمرت اضافه میشود، همانقدر سختتر و بیحرفتر و بیصداتر از دست میدهی.تجربههای سنگین به ما پاداش میدهند که آرام گریه کنیم. نمیدانم چه بگویم؛ گاهی کلما...
ادامه مطلب
پوستم کنده شده و از بی خوابی نازک شده ام، روانم مشوش میشود و ناتوانم از آرام کردن شرایطی که گویا در آن نکبتی عادی شده همه چیز عادی شده غیر از تحملش.از چشم هایم ستاره میریزد ستاره های خاموش،سهم من از کامیابی، از شهد و شکر و جادو چه شد؟ قبل تر ها میدانستم ولی حالا فراموش کردهام چه مرگم شده است از بس درد ها روی هم تلنبار شده و رسوب گرفته تشخیص درد از درد مشکل است ، شبیه کسی که زبان الکنی داشته باشد و نتواند دردش را بگوید، نگاه میکنم از دست این و آن که شرایط یا حال مشابهی با من دارند و دو کلمه از وصف حالشان را که میگویند دنبال خطوط گم شده ی درد های خودم می گردم اسمش زخم های مشترک است . ولی چه فایده ؟من دلم هیچ کار جدیدی نمی خواهد و توان رویارویی با هیچ قصه جدیدی را ندارم ،دارم از خستگی شکوفه میز...
ادامه مطلب
ما باید قبول کنیم که با خاطره هایمان زنده ایم . چیزی همیشه از گذشته با ماست و بیشتر اوقات تنهایی مان را در بر می گیرد . حتی زمانی که تقدیر ما را سر راه آدم هایی که خیلی وقت است به خاطرات پیوسته اند قرار می دهد باز هم این خاطرات است که وجه مشترک و پیوند قلبی از دست رفته را دوباره جان می بخشد . چرا ؟ واضح است چون ما آدم ها همواره در بی خبری از حال و آینده ی خود و دیگران به سر می بریم . بر خلاف چیزی که به نظر می آید می توان فهمید که وظیفه انسان در حال نه اینکه حرکت به سوی آینده و فتح ثانیه های نیامده است بلکه تلاش برای ساختن خاطره هایی است که در لحظات از هم فروپاشیده گذشته زاییده می شوند تا برای مرور صاحبش ارزشمند باشند . این هم احتمالا مربوط می شود به تنهایی ما آدم ها . مجبوریم برای اوقات تنه...
ادامه مطلب
از گوشه ناخن هايم پيداست كه اوضاع پس است، زندگی شهری، ناامن ترین و آسیب پذیرترین الگوی زندگی اجتماعی برای من است، کلا با ماهیت عقلانی شهر مشکل دارم چون هستی اش تنها در تبادل خدمات و کالاها و حفظ چیدمان خاص اش، بقا می یابد.شان آدمی در حد يک ماشین مکانیکی هم نیست، کافیست در این جریان، در اثر یک اتفاق یکی از چرخه های زندگی مدنی شهری از کار بیفتد، سر یک هفته همه از گرسنگی و تعفن می میریم ،خوب که فکر می کنم از وقوع چنین چیزی نمی ترسم، ذات آسیب پذیر شهرها به من احساس ناامنی می دهد،آدم ها هم همینطور هر چه شهری تر هستند ، ترسناکتر، هر چه کلان شهری تر خیلی ترسناکتر،من دچار نوعی محافظه کاری نسبت به کلان شهرها و آدم هایش (به خصوص تهران) شده ام یا اینها که در نیویورک زیست میکنند یا دبی و این تیپ شهرها ...
ادامه مطلب
شب است ، خیلی دیر وقت است و همه خوابیده اند، من بیدارم. یادم رفته خواب یعنی چه. من همیشه آدم کم خوابی بودم، اما این روزها آدم بی خوابی شده ام. بی خوابی خیلی بد است. بدتر این است که از این بی خوابی های مدام حتی خسته هم نمی شوم. حتی یک ثانیه هم خواب نبوده ام. توی بی خوابی، آدم هی فکر می کند. فکرهای بی خود و بی جهت. فکرهای روانی کننده. آدم کتاب می خواند، فیلم می بیند که فکر نکند. نمی شود. آدم زندگی اش را مرور می کند. زندگی را مرور می کند و به نتیجه ای نمی رسد. این خوبی هایی هم دارد. اینکه آدم دیگر اصلا شبیه آدم نیست. شبیه هیچ چیزی نیست. اصلا دیگر چیزی نیست. خودش هم نمی داند چیست. اینکه یکی از تنها ترین موجودات این شهر هستم شکی نیست ، حتما می دانید تنهایی ابدا به تعداد موجودات پیرامون ِ زندگی آد...
ادامه مطلب
توی این مدت مدیدی که گذشته، خوب یاد گرفتهام که هیچچیز برای آدم نمیماند حتی خود آدم آنچنان خودت را از دست میدهی که باور نمیکنی اگر این من است پس او که بود ؟سالهایی که برای شما نو شد من کهنه تر شدم جا و مکان مشخصی نداشتم. لباس و کتاب و کفش، هر کدام یک خانه بودند.همان روزها فهمیدم که میتوانم ماه...
ادامه مطلب
عادت برای آدمی به مثابه مرگ است. به مثابه نابودی. به چیزی که عادت کنم تمام میشوم. آنقدر از عادت گریزانم که ممکنست بی هیچ تاملی طرح عاشقانهی بیسرانجامی را با یک خدمتكار بکشم. این شکلیاش را تجربه ک...
ادامه مطلب
روایت است که در فنگشویی میگویند هر لباسی را که دیدید چهار فصل گذشته و نپوشیدهاید، ببخشیدش. بگذارید جا باز بشود برای دیگری. داشتیم فکر میکردم هر نوع ارتباطی هم كه چهار صباحیبی خبر از آن گذشت را ببخشید و بگذارید جا باز شود برای آدمهای بهتر. خلاص ...
ادامه مطلب
زیبایی به تنهایی قابل ستایش است و همین كافیست قرار نیست هر آنچه زیباست در تملک ما باشد مال ما باشد برای ما باشد ستایش كردنش كفایت میكند گیر و گرفتاری از آنجا شروع میشود كه همه را بخواهیم به تصرف خود در آوریم یک مرد زیبا یک زن زیبا خانه زیبا و... همین برای اغنای طبیعت كافیست كه ستایش شوند دست از این مسابقه برداریم ...
ادامه مطلب
هی گفتید تلخ ننویس امیدوارانه بنویس ولی من بر بامزهبازی اصرار نداشتم ، به خصوص در نوشتن. تلخ وشیرینش دیگر مهم نیست دیگر کاری از دست کلمات و دستهاو لبخندهای گاه و بیگاه برنمیآید. حتی نوشتن هم بی...
ادامه مطلب
داریم بازی می کنیم. یک دنیای خیالی را بازی می کنیم و به روی خودمان هم نمی آوریم دنیای دیگری هم هست. فرقش این است که من اصلا نقش بازی نمی کنم ولی می بینم اطرافیانی كه نه تنها نقش بازی میکنند بلكه نقششا...
ادامه مطلب
آنقدر درگیر بوده ام همه این سال ها که اصلا متوجه نشدم اینجا دیگر"جایی" برای من نیست و از هر جای دیگری هم که می توانسته جای من باشه غاقل ماندم و غریبه و بی تعلق. آنقدر درگیر آدم های دیگر بوده ام که از ...
ادامه مطلب
خدایا مرا به سرزمینم بازگردان. سالهای عجیبی بود. یادم نمیآید هیچوقت اینقدر توی خودم گیر کرده باشم. همه چیز واقعا همه چیز، حتی خودم ازهم پاشیده بود و حتی نمیتوانستم اتفاقها را هضم کنم. هی حرف میزدم و هی طنابِ دورم سفتتر میشد. فکر میکردم هیچوقتِ دیگر نمیتوانم به جز حرفزدن با خودم کار دیگری بکنم، نمیتوانم از این مرحلهی حرف توی حرف توی حرف، تناقض توی تناقض و تعلیقِ مدام زندگی رد شوم و برگردم به وقتهایی که زندگی بیفکر و تناقض در جریان بود و لازم نبود همه چیز خودآگاه پیش برود. یادم نمیآید قبلا چطوری بدون همهی این بد یمنی ها زندگی روی روال بود. حقیقت اینکه عمیقا حس میکنم دوره پایانی تجربیات زمینی و مادی را میگذرانم اگر چه در این بین در این سالها بسیار آدمهایی دیدم که حرف و عملشان یکی نبود بسیارعمیق...
ادامه مطلب
یک _ جاهایم را گمکرده ام ... کُنج ها و گوشه هایم را. کَس هایم را از دست داده ام. مانده ام خودم و خودم و کم کم یاد میگیرم تنها و صمیمانه خودم را در آغوش بگیرم اما می دانی چیست؟ لا بهلای این یادگرفتن ها لحظه هایی هست که سرگردان ترم. شبیه شاخه ی جدا افتاده پیچک که نظم گیاه را بهم ریخته، بهم ریخته ام...
ادامه مطلب
و من، که مدت هاست پی برده ام به این حقیقت تلخ که چقدر دیر به این دنیا آمده ام که هیچ چیز امروز به من تعلق ندارد ... که تمام تعلقات من قرنی عقب است خستگی یعنی همین....
ادامه مطلب
شرایط برای ادامه در بلاگر مهیا نبود در فکر اینم که برگردم به اینجا یا نه؟ تو خونه خودم دارم اجازه میگیرم....
ادامه مطلب