خرید بک لینک
یک _ جاهایم را گمکرده ام ... کُنج ها و گوشه هایم را. کَس هایم را از دست داده ام. مانده ام خودم و خودم و کم کم یاد میگیرم تنها و صمیمانه خودم را در آغوش بگیرم اما می دانی چیست؟ لا بهلای این یادگرفتن ها لحظه هایی هست که سرگردان ترم. شبیه شاخه ی جدا افتاده پیچک که نظم گیاه را بهم ریخته، بهم ریخته ام، جایی در ذهنم باران می بارد جای دیگری آفتاب نمور زمستانی می تابد یک لحظه در گیر و دار خواستنم لحظه ی بعد پرم از خستگی ... جاهایم را گمکرده ام. کنج و گوشه ام را و مانده ام میان برهوت لخت و عور . مغزم را باید در بیاورم بگذارم توی شیشه و یک مغز نو، صفر صفر بی هیچ آموختنی بی هیچ خاطره ای بگذارم جایش انگار که تازه متولد شده ام یادبگیرم که چیزها را نباید تا مغز استخوان نگه داشت درد ها و حسرت ها را

می دانی ؟من دارم خودم را از دست میدهم بعدش؟

بعدش بعد با سرعت نور فرار می کنم، می روم جایی که چشم نداشته باشی آنجا، گوشه ای از بالهایت آسمانش را لمس نکرده باشد و حتی، حتی کسی اسمت را به زبان نیاورده باشد در آن سرزمین ...

برچسب: نویسنده: یاسین کوشکی تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 19:38

صفحه بندی