خدایا مرا به سرزمینم بازگردان.
سالهای عجیبی بود. یادم نمیآید هیچوقت اینقدر توی خودم گیر کرده باشم. همه چیز واقعا همه چیز، حتی خودم ازهم پاشیده بود و حتی نمیتوانستم اتفاقها را هضم کنم. هی حرف میزدم و هی طنابِ دورم سفتتر میشد. فکر میکردم هیچوقتِ دیگر نمیتوانم به جز حرفزدن با خودم کار دیگری بکنم، نمیتوانم از این مرحلهی حرف توی حرف توی حرف، تناقض توی تناقض و تعلیقِ مدام زندگی رد شوم و برگردم به وقتهایی که زندگی بیفکر و تناقض در جریان بود و لازم نبود همه چیز خودآگاه پیش برود. یادم نمیآید قبلا چطوری بدون همهی این بد یمنی ها زندگی روی روال بود. حقیقت اینکه عمیقا حس میکنم دوره پایانی تجربیات زمینی و مادی را میگذرانم اگر چه در این بین در این سالها بسیار آدمهایی دیدم که حرف و عملشان یکی نبود بسیارعمیق در سختی فرو رفتم و داشتن اندک یاران باوفا (هرچند موقتی )برایم تسکین بود. امشب یکهو به خودم آمدم و دیدم بعد از مدتها دارم از زیر آب بیرون می آیم و یا حتی بلعکس غرق شدن را دیگر پذیرفتم اما این دو دیگر حس یکسانی برایم دارند ، فکر کردم گره اصلی خودم هستم و حالا گرهها دارند باز میشوند چون صاحب گره با لبخند رضایت بخشی منتظر پایان خویش است. خدایا مرا به سرزمینم بازگردان.
نوشته شده در ساعت توسط مرد روزهای ابری| |
برچسب:
نویسنده: یاسین کوشکی
تاريخ: سه
شنبه
3 بهمن
1396 ساعت: 11:42