آنقدر درگیر بوده ام همه این سال ها که اصلا متوجه نشدم اینجا دیگر"جایی" برای من نیست و از هر جای دیگری هم که می توانسته جای من باشه غاقل ماندم و غریبه و بی تعلق. آنقدر درگیر آدم های دیگر بوده ام که از خودم هم غافل ماندم . یکهو حس می کنم توی یک فضای عظیم، خیلی عظیم، معلق و تنها قرار گرفته ام و هرچی دور و برم را نگاه می کنم خالی خالیست. وطن یک مفهوم خیالیست، یک قرارداد. و از این خیال بیرون باید رفت. از آن مرزهای قراردادی که در آن به جز سختی و عدم انسانیت چیزی انتظارت را نمی کشد كافیست دیگر درد وطن داشتن و سوختن بابت این درد. من وطنی ندارم،وسط آسمان و زمین توی یه دنیایی که تعلقی به هیچ گوشه ای از آن ندارم. یک جایی باید بالاخره میخم را بکوبم توی زمین، یک دایره دور خودم بکشم، و بگویم اینجا جای من است وطن من است. من در تخیل خودم یک وطن برای خودم می سازم، یه وطنی که مرا بخواهد نه من این وطن نمی خواهم، و دیگر می خوام وطن پرست باشم. دوست دارم اصلا وطنم را بفروشم، همونطوری که آنها دوست دارند مرا وطن فروش بخوانند. ولی افسوس که کسی نیست بخرد این وطن را!
برچسب:
نویسنده: یاسین کوشکی