رفت . امتحان داشتم..
رفتن ها، کم و بیش آه من را در آورده همیشه ... بعد هم تمام شده (؟) من، تا به حال شب امتحان زیاد داشته ام و شب خیلی از آن ها یک رفتنی بوده حالا، امتحانی ندارم ... رفتنی هم که نیست . چیزی از من، هیچ کجا جا نمانده حتی در همان شب اما یک زخم کهنه ای هست که عفونی شده دوباره.باید داستان مردی را بنویسم که آرمان هایش آنقدر جلوتر از خودش راه رفتند راه رفتند که آخر سر، ایستاد ... رد کوفتی شان را نگاه کرد و دور زد و از یک راه دیگری رفت به جایی
که هیچ کجا نبود رفت زیر لب آواز خواند و آهسته گام برداشت و بی عجله رفت رفت که بازنگردد.
بالاخره، یک روزی یک جایی یک غریبه ای هست که می نشیند رو به رویم و می گوید از خودت بگو ... باید بتوانم کمی نگاهش کنم وبدون هیچ آهنگی بگویم موجودی هستم که از همه چیزش جا مانده. باید برای آن روز تمرین کنم من، به معجزه اعتقادی ندارم اما لازمش دارم...
پ ن: امتحان را هرچیزی میتوانید تعبیر کنید.
برچسب:
نویسنده: یاسین کوشکی
تاريخ: يکشنبه
11 مهر
1395 ساعت: 10:58