خرید بک لینک

دقیق نمیدانم چند سال است که مینویسم یا چند سال است که اینجا مینویسم . چند سالی تا ۴۰ سالگی مانده و من از حالا به آن فکر میکنم شاید آن روز نباشم حتی، عدد قشنگی ست ۴۰ و راستش در تمام سالها ی تا کنون من بیشتر اوقات غمگین بوده ام و روزهایی هم سرخوش. اما برای خود زندگی کردن یعنی اینکه غم و سرخوشی تان عمیق ترین است. یعنی اینکه وسط جفت شان با تمام وجود زندگی را احساس می کنید. وسط جفت شان عاشق هستید و باد که می وزد به صورتتان ، همزمان لبخند به لبتان می آید اشک در چشمتان. وقتی به درخت ها که زیر نور آفتاب بعد از ظهر می درخشند نگاه می کنید، بی اختیار به خودتان می گویید هیچ چیز مهمتر از این تصویر نیست، هیچ چیز.اما همه چیز را دیده اید و همه چیز بوده اید. یعنی که هیچوقت هیچ چیز برای از دست دادن نداشته اید و ندارید. یعنی می توانید شبانه، خیابان های خلوت را پیاده بروید و به تمام سالها فکر کنید به تمام عشق ها اشک ها و لبخند ها و تمام بادهایی که روی صورتتان وزیده است .نسل آدمهایی مثل من تقریبا در حال انقراض است آنها که ساعت بعد از 12 شب زمستان را برای پیاده روی انتخاب کنند روی پل هوایی بایستند و سیگارشان را روشن کنند و به داستان زندگی ماشین های در حال حرکت فکر کنند، به اشک و لبخند هایشان و دیگر تک و توک 1 را میشود مثل 1 پیدا کرد که برود توی میدان و از کبابی کنار خیابان کباب و یک نوشابه سیاه تگری بگیرد نوش جان کند .کسی از دور می آید . با اینکه فاصله نسبتا زیاد است اما می توانم صورتش را ببینم. خودم هستم. خودم هستم در سالهای بعد. شاید ده سال یا بیست سال یا حتی سی سال بعد. خود ِ سالهای بعدم همانطور که به من زل زده است، با کسی حرف می زند و طولی نمی کشد که زنی هم می آید کنارش می ایستد. موهایش را بالای سرش جمع کرده و یک لیوان نوشیدنی هم دست خودش و دخترکش است. هرسه به من نگاه می کنند؛ میپرسند چه خبر؟ میگویم ملالی نیست جز دوری گاه به گاه تان...

برچسب: نویسنده: یاسین کوشکی تاريخ: پنجشنبه 13 بهمن 1401 ساعت: 14:52

صفحه بندی