اما حالا بیست سال پیش نیست. - تاریخ: 1402/12/14 ساعت: 9:54
سالها پیش شاید بیست سال پیش بچه هم نبودم ،دغدغه این را داشتم که فکر کنم اشیاء چه بلایی سرشان میآید.خاطرم هست که مورچه ها را از بین کاسه توالت نجات میدادم بلکم فرصت زندگی بیشتری داشته باشند ،میدانید که آنها دچار کش آمدگی زمان هستند؟ شاید ۱ ساعت ما برای آنها ده ها سال بگذرد، یا وقتی که قایق کاغذی را ت...
اندکی امید - تاریخ: 1402/12/14 ساعت: 9:54
وقتی نمی نویسم به مرز ترک برداشتن نزدیک میشوم. بعد تمام سعیام را میکنم که دچار گسیختن نشوم شاید من باید به نوشتن بر گردم. دلم برای نوشتن تنگ شده است. اینجا ساعت دوازده و دوازده دقیقه شب است و زندگی در بیرون متوقف شده است و از درون شروع ، زندگی همچنان ادامه دارد. با معجونی از غم و اندوه و اندکی امید ...
منکوب - تاریخ: 1402/11/20 ساعت: 0:49
من که هرگز ندیدم آمدنت را ولی ،به نبودنت بیشک نمیارزید.من همیشه مهیّایِ ماندن میشدم، حال آنکه ،ساعتها به وقت فرارکوک شدهبودند.تو بی شک همان، تمامِ کسان،من هستی.لیک،باخماری،مدامِ،نیافتن.فراموشی، و نادیده گرفتن، فراموشی همان نادیده انگاشتن مُزمـِـن است ،نوعی سرکوب نوعی منکوب ،باید اعترافکنم که بدانی ،...
طلب - تاریخ: 1402/11/20 ساعت: 0:49
این بیقراری ما ماهیتیست، قالب است و قدیمی . بی قراری ها به بازی و بهانه جدید ،پایان نمییابد. مثل عشق،است به شنیدن گویاست،نه به گفتن.و حیف از آنهمه شنوندگی که دیگر نفس نمیکشد.من هیچوقت سخن گفتن را نمیدانستم.سکوت را شاگردی میکردم و البته همین سرانجام است،جایی نرفتن،ماندن.من که جایی نمیروم،به جز همین"م...
تمامِ ندانستنِ من - تاریخ: 1402/10/26 ساعت: 19:03
ما همان جا، همان روزها ، و همان لحظه ها باید دستها را بالا میبردیم ولی ترسیدیم و به لایه های خود خزیدیم و،افسانه های خود را ساختیم و پرداختیم. ما باید این روز ها را این پاییز ها و زمستان ها این فصل ها را می خوابیدیم ،تا نشنیدن،تا ندیدن،تا نشدنها را نبینیم .فکر میکنم که ما موهایمان را برای چه سفید کر...
من در آینه - تاریخ: 1402/10/21 ساعت: 15:11
جلوی آینه آسانسور غمی كه در چشمان اين مرد موج ميزند که بر تمام كوچهها ،خيابانها ، و کسانی که میشناسم نشسته،نمیدانم آیا میتوانم به تو بگویم عزیزم یا نه! به تو که سالهاست که تو را ندیدهام و صدایت را هم نشنیدهام. انگار که اندازهی قطر کرهی زمین از هم دور هستیم. تو برای من تبدیل شدهای به یک تکه از تاریخ ...
نه رفیق جان - تاریخ: 1402/10/8 ساعت: 20:20
نـــَــه! نه رفیق دوردست، رفیق روزهای دور ، روبراه نیستیم. از کجا بگویم که دلخوش کنمت به روبراهی؟ از کجای این راه دور می توانم لحظه ای را دوره کنم برای ثبت خاطره ای که وانمود کنم که در گذشته ای دور و یا نه چندان دور، اندکی خوش بودیم و گذشت؟ و این روزها که نـــَــه نمی گذرد. شاید همۀ ما با پای پیاده ...
وای از آن روز که بگندد نمک - تاریخ: 1402/9/27 ساعت: 18:18
ما باید قبول کنیم که با خاطره هایمان زنده ایم . چیزی همیشه از گذشته با ماست و بیشتر اوقات تنهایی مان را در بر می گیرد . حتی زمانی که تقدیر ما را سر راه آدم هایی که خیلی وقت است به خاطرات پیوسته اند قرار می دهد باز هم این خاطرات است که وجه مشترک و پیوند قلبی از دست رفته را دوباره جان می بخشد . چرا ؟ ...
خرده ستمگر - تاریخ: 1402/9/27 ساعت: 18:18
کاش اینجا بودی . یک نگاه نگران به من مینداختی . من هم یک نگاه نگران به تو می انداختم ، یکی از آن لبخند هایت را به من می زدی . یکی از آن حرف های تازه ات را می گفتی ، یک چیزی که مربوط بشود به خوب بودن فردا، یک چیزی که مربوط بشود به رفتن ، به نماندن . کاش می شد دستت را بگیرم ، دستم را فشار دهی ، کاش می...
هر که با من بیش بر من نیش تر - تاریخ: 1402/9/27 ساعت: 18:18
من تکیه بر دیوار اتاقم بغض کردم و گریه نکردم.روزهایی که اعتبارم ساقط شد ، شبش روی بالش گریه نکردم. عزیزانم را به خاک سپردم و گریه نکردم . آن روز که اعتمادم سلب شد روی پله ها میان باد و بوران نشستم و گریه نکردم. من به چشمان نارفیق خیره شدم خنجرش را از توی سینه ام در آوردم و فقط نگاهش کردم، من وسط جوک...
زندگی بیات شده - تاریخ: 1402/9/17 ساعت: 15:18
زندگی پر از تلاش های کسل کننده ی ناخوشایند برای رسیدن به هدف های به گمان خودمان خوشایند است. خسته میشوی، کم می آوری، از گیر و گره ها به ستوه می آیی اما باید ادامه بدهی . چه کسی مارا مجبور میکند به ادامه دادن ؟ به بازی؟ وقتی از پیش بازنده ای و معجزه ای هم در راه نیست؟ البته که اگر قدم به قدم حرکت کنی...
جهان یعقوب ها - تاریخ: 1402/9/17 ساعت: 15:18
به من میگویند آفرین که راهها را بستی، که دورتر شدی. شجاعت کردی. گفتم اما این شجاعت نیست. شجاعت برای من نزدیک ماندن است، و امید و انتظار و هر چه را داشتن وسط گذاشتن، و باختن آنطور که هیچ از وجودت نماند ، الا هوس قمار دیگر. چه شد که نسل امروز و تقریبا هیچکس برای نزدیکی، آن کوشش جنون آمیز میان بیم و ام...
تعادل هستی وجود - تاریخ: 1402/9/17 ساعت: 15:18
آدمی کجا از مدار خودش فاصله میگیرد؟ و کجا به خودش نزدیک میشود؟ به شخصه به همان اندازه که کار میکنم یا ضروریات ایجاب میکند ، معاشرت میکنم ،زندگی میکنم ولی همان اندازه بخشهای دیگر وجودم خالی شده است، آدمی به همان اندازه که درگیر میشود با درس و کار و پول و زندگی اجتماعی ،به همان اندازه بخشهای دیگرش تنه...
من برای ابد تو را به اعماق قلبم سپردم - تاریخ: 1402/8/25 ساعت: 15:24
دارم با خودم فکر میکنم چه چیزی باید بنویسم؟ تمام دو روز گذشته در حال فکر کردن به کلمهها بودم، در حال فکر کردن به تمام جزئیات، از جزئیات صورت تو گرفته تا صدای تو تا جزئیات آن خانه، آن خیابان، آن سوپر مارکت، تا شوخیهای بامزه تو، خندههای تو، مهربانی تو، همه چیز را مرور کردهام ، غمت درونم دست و پا میزند...
لیک ما به خیال گذرانیدم - تاریخ: 1402/8/4 ساعت: 23:05
همیشه چیزی برای غر زدن و شکایت کردن هست. همیشه چیزی هست که فکر کنی بعد از تمام شدنش زندگی واقعی شروع می شود. امتحانی، دوره ای، بیماری خاصی، فصلی، وظیفه ای، هدفی، اتفاقی و... همیشه چیزی هست که فکر کنی تمام شدنش نقطه آغاز است و بعد از آن راحتی است. اشتباه میکنی. هر بار که چیزی تمام میشود چیز دیگری شرو...
زندگی اینچنین است - تاریخ: 1402/7/27 ساعت: 16:09
سوار مترو که میشوم صورت ِ خودم را توی شیشه های مترو، با خطوط افقی و عمودی ِ پی در پی که می شکند و می شکند میبینم، وقتی به سیاهی ِ تونل میرسیم خودم را بهتر میبینم، و آدمهای اطراف را، زندگی هم شاید اینچنین است در روزهای سیاه خودت و اطرافیانت را بهتر میبینی ، باری در سیاهی توتل می توانی توی شیشه هم خود...
من و امثال من را باید از دنیا بیرون کرد - تاریخ: 1402/7/3 ساعت: 15:01
از گوشه ناخن هايم پيداست كه اوضاع پس است، زندگی شهری، ناامن ترین و آسیب پذیرترین الگوی زندگی اجتماعی برای من است، کلا با ماهیت عقلانی شهر مشکل دارم چون هستی اش تنها در تبادل خدمات و کالاها و حفظ چیدمان خاص اش، بقا می یابد.شان آدمی در حد يک ماشین مکانیکی هم نیست، کافیست در این جریان، در اثر یک اتفاق ...
قصه من تمام شده - تاریخ: 1402/6/26 ساعت: 2:31
فاصله واژه ها و من روز به روز بیشتر میشود، امروز فکر میکردم که خیلی وقت است دچار یبوست کلامی شده ام، یک وقتهایی دلم تنگ میشود برای آن حسی که انگار یه عالمه پرنده دارند توی دلت بال میزنند.و کلمات از لای انگشت آدم میریزد نه به شکل استعاری بلکه واقعا چنین حسی داشته ام، من آدم بند و ریشه ام به شانس اعتق...
نکند مرده ام؟ - تاریخ: 1402/5/8 ساعت: 16:37
روزها گرم تر شده اند ،از آسمان آتش میبارد و احتمالا از باران هم خبری نیست . نه از باران ، نه از رنگین کمان .. عمر به جان کندن پیش میرود . فصل به روزهای بی خبری از گیاهان رسیده است و من درختی هستم که رو به آتش آسمان ، ایستاده ام به امید لحظه ای که بتوانم پرواز کنم. این روزها همه چیز در پرده ی سختی و ...
مختصر شده ام... - تاریخ: 1402/5/2 ساعت: 11:18
نه حس تنهایی می کنم و نه حوصله ام سر میرود،تلفنم را هم بر حصب ادب جواب میدهم افسرده و ایزوله هم نیستم وا داده ام، سایه ی آخرین خاطرات رنگی هم روز به روز کمرنگ تر میشود،کلا مختصر شده ام آنقدر که بعضی وقت ها احساس میکنم دارم نامرئی میشوم از بس که سانسور میکنم حس ها را ، سالها پیش، بعد از آنکه خاطرات ر...

برچسب‌های مرتبط

خستگیا سیاوش | خستگی مزمن | خستگی چشم | خستگیات چند گل من | خستگی روحی | خستگی ها قمیشی | خستگی بعد از انزال | خستگی مفرط | خدایا کمی بیا جلوتر | چاره چیست