کاش اینجا بودی . یک نگاه نگران به من مینداختی . من هم یک نگاه نگران به تو می انداختم ، یکی از آن لبخند هایت را به من می زدی . یکی از آن حرف های تازه ات را می گفتی ، یک چیزی که مربوط بشود به خوب بودن فردا، یک چیزی که مربوط بشود به رفتن ، به نماندن . کاش می شد دستت را بگیرم ، دستم را فشار دهی ، کاش می شد دستت را بگیرم ،ببرمت یک جایی که بشود همدیگر را دوست داشت ،کاش می شد ببرمت پای برج ایفل محکم گردنت را ببوسم جایش کبود شود . کاش می شد برویم آمستردام با هم شمع بالنمان را روشن کنیم بفرستیمش هوا.کاش می شد یک موقعی برمیگشتی که من سبیل هایم درآمده بود،کاش اینقدرهردو،تنهانبودیم ،با هم می خندیدیم حالا بقیه آدم ها به درک برای خودشان به نشانه ی تاسف سر تکان می دادند و نچ نچ می کردند که "بی بند و بار ها را نگاه کن ، به هر حال ما دیگر نگاه نگران به هم نمی اندازیم چون دیگر نگران هم نیستیم ، نگران از دستت دادن ها چون چیزی برای بدست آوردن نیست که بخواهیم نگران باشیم ، امروز اگر بخواهیم آرام زندگی کنیم ، در هر حال مجبوریم یکدیگر راببخشیم ،زیرا متاسف بودن چیزی را جبران نمی کند،شما احتمالا نمیدانید 1 1 چیست ,به همین دلیل نمی دانید اگر خرده ستمگران عاشق هم باشند،تا چه حد زجر می کشند.
برچسب:
نویسنده: یاسین کوشکی