خرید بک لینک

سالها پیش شاید 1 سال پیش بچه هم نبودم ،دغدغه این را داشتم که فکر کنم اشیاء چه بلایی سرشان میآید.خاطرم هست که مورچه ها را از بین کاسه توالت نجات میدادم بلکم فرصت زندگی بیشتری داشته باشند ،میدانید که آنها دچار کش آمدگی زمان هستند؟ شاید ۱ ساعت ما برای آنها ده ها سال بگذرد، یا وقتی که قایق کاغذی را توی جوب پر از آب رها میدیدم فکر میکردم که چه سرنوشتی پیدا خواهد کرد؟ پس خم میشدم و تکه کاغذی را که با آن احساس همزاد پنداری میکردم به خانه میآوردم یا وقتی برگی در میاد باد سرگردان بود میایستادم به گمان خودم نجاتش میدادم، و با خود به خانه می آوردم و لای کتاب ها سرنوشتشان را عوض میکردم، اگر به خانه پدریام بروید هنوز میتوانید لای آن کتابهای تاریخی و اشعار حمید مصدق برگهای خشک شده را پیدا کنید ، خلاصه اینکه یک صندوقچه پر از آت و آشغال داشتم پر از سنگ، برگ،کاغذ و... که دوستان آن روزهای من بودند و هر کدام حکایت دورانی بودند صندوق پر بود از از آنها و شیشه عطر های خالی و غیرو . امروز هم برگی را سرگردان میان باد دیدم و ضمن فکر کردن به سرنوشت برگ برایش آرزوی موفقیت کردم . اگر بیست سال پیش این برگ را میدیدم اوضاع متفاوت بود اما امروز باید او را بسپارم به دست باد، باران، سرنوشت. حکایت آدمها هم همین است گاهی خودمان برگی هستیم در میان باد ، گاهی کسانی که سر راهمان قرار میگیرند برگی هستند در میان باد . اما 1 بیست سال پیش 1 باید آرزوی موفقیت کرد و گذشت ...

برچسب: نویسنده: یاسین کوشکی تاريخ: دوشنبه 14 اسفند 1402 ساعت: 9:54

صفحه بندی