نه حس تنهایی می کنم و نه حوصله ام سر میرود،تلفنم را هم بر حصب ادب جواب میدهم افسرده و ایزوله هم نیستم وا داده ام، سایه ی آخرین خاطرات رنگی هم روز به روز کمرنگ تر میشود،کلا 1 شده ام آنقدر که بعضی وقت ها احساس میکنم دارم نامرئی میشوم از بس که سانسور میکنم حس ها را ، سالها پیش، بعد از آنکه خاطرات رنگی تمام شدند،آنقدر روی دلم سنگینی میکردند که بزرگترین هدفم شد فراموش کردن روزهای رنگی و حس های رنگی، سایه های بسیاری روی خاطرات چمبره انداخت و همه چیز خاکستری شد دوس نداشتم آدم ها دیگر سراغ روزهای رنگی را از من بگیرند ،حتی طعمی که آخرین بار در روز رنگی خورده باشم بویی که تداعی کند خاطرات رنگی را، بویی نباشد تُن صدایی نباشد ،که تداعی کند جز خاکستری را. این خاصیت خاکستری شدن است ، مختصر میشوی، ترسناک میشوی، خالی میشوی ،پس مانده ی لحظه های رنگی هم انقدر در سرت دور میشوند که خش می افتند و فرسوده میشوند ،اما درست وقتیکه ، که فکر می کردم چیزی جا نمانده که رنگی باشد یا حتی اگرهم باشد برایم مهم نیست، روی شافل، آهنگی شروع شد ، همزمان ویس زیبایی را از حنجره زیبایی میشنیدیم مثل فیلم ها شد یک لحظه، تصویرهایی که حتی نمیدانستم یادم مانده جلوی چشمانم را گرفتند. حتی تصویر های جدید و اتفاق نیفتاده ، یادم آمد که چرا انقدر میترسیدم که دوباره رنگی در زندگی ام باشد شوکه شده بودم و ناباورانه گذاشتم که آهنگ تا ته برود، ویس ها را هم چند بار گوش کردم چشمانم خیس بود بی آنکه گریه کرده باشم ،همیشه فکر میکردم این طور لحظه ها فقط در شعر و قصه و فیلم ها اتفاق می افتند.
برچسب:
نویسنده: یاسین کوشکی