من همیشه جوجه اردک زشت بوده ام ، نه از آن سبب که زشت باشم ، نه! به سبب تفاوت! تفاوتی فاحش با اعضای خانواده و کلونی دوستان ،که هیچ شباهتی با آنها حس نمی کردم و یک طوری یک جور دیگر بودم که حس میکردم شاید از پس مانده های آدمیت ساخته شده ام که اینقدر بی قافیه بودم ،در بستر گرم و خواستنی و حمایت کننده ی خانواده ای که خدا را شکر بودند و هستند اما هیچ وقت نخواستند و شاید درست تر باشد نتوانستیم راه ارتباطی مناسبی برای برقراری رابطه ی انسانی وعمیق با هم پیدا کنیم. هیچ وقت اهل تعارف ، و چاپلوسی نبودم،همیشه رک و صریح،وضعیت را ارزیابی و انتقاد میکردم ،برای همین خیلی در نظر جمع دوست داشتنی به نظر نمیآمدم،مردم دروغ و تمجید و تایید آبکی را دوست دارند، ولی من حتی خودم راهم تایید نمیکردم!خانواده هیچ گاه تایید و مهر تشویق ش را پای هیچ کدام از تز ها و پروژه ها و ژانگولر هایم نزد، هیچ وقت نتوانستم آن خنده ی عمیق و شیرینی که گاهی در صورتشان می بینم را ایجاد کنم. بیشتر اوقات باید تنها راهی را میرفتم اگر موفق میشدم باعث افتخارشان بودم و اگر موفق نبودم باعث شرمساری! از کودکی یک چرای بزرگ کنار همه چیز میگذاشتم،چرا؟ چرا؟ واقعا چرا؟بی برو برگرد می شنیدم که چقدر شلوغ میکنی و هیچی نگو و دعوت به سکوت می شدم .خلاصه که هرچه بود نشد و نتوانستم در آن زمان باهم صلح برسیم.در دهه ی چهارم زندگی اما هر چه اسمش صلح است مثال پلنگی است که از ناتوانی مهربان است،من از اول دلم می خواست تجربه کنم ،به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل، یک زمانی انگار مد بود که در مقابل تابو های اجتماعی بی تفاوت باشی و ساکت باشی اما من توجه میکردم و میپرسیدم چرا؟ چرا؟ چه کسی گفته؟مد بود که همیشه حوصله تابو هارا نداشته باشی ، اما من حوصله د
ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: یاسین کوشکی
تاريخ: پنجشنبه
4 مرداد
1403 ساعت: 0:36