نمیدانم چه بلایی سر مغزم آمده خاطرات دارند در من محو میشوند، برای به یاد آوردن چیزی باید مکث و تفکر کنم شاید تصویر مبهمی را با شک و تردید به یاد آورم ، یحتمل این ناهنجاری خودش اثر و رد زخم خاطرات باید باشد یا ترفند مغز برای فرار از نشخوار زجر آور روزگار است ، وقتی یک دوستی از لحظه مشترکی صحبت میکند متحیر و متعجب میشوم که اینها دارد از کجا می آید؟ که در میان گلایه ها و برون ریزی هایی که تصور می کردم بر آن مختار هستم چیزهایی هم خودم می گفتم که هیچ به خاطر نداشتمشان و بعد از اینکه در آن شرایط خاص ذکر کردم ناگهان متحیرانه به خود نگریستم و دیدم احتمالا به یاد آوردن یا نیاوردن آنها دیگر به لحاظ عاطفی مرا تکان نمیدهد، مگر مورد خیلی خاص عاطفی یا نزدیک به این روزها باشد. واقعیت این است که زندگی ما و هویت و جزییات مان برای دیگران جذاب تر از آن چیزی ست که به نظر می رسد ، و گاها دیگران جزئیات شما را بهتر بخاطر می آورند ، من اما نسبت به دیگران این همه جزئیات را نمیتوانم در خود جای دهم . این خود 1 برایم غصه ناک است و احتمالا دوست نداشتن و اهمیت ندادن به خود را به همراه دارد
برچسب:
نویسنده: یاسین کوشکی