
زندگی پر از تلاش های کسل کننده ی ناخوشایند برای رسیدن به هدف های به گمان خودمان خوشایند است. خسته میشوی، کم می آوری، از گیر و گره ها به ستوه می آیی اما باید ادامه بدهی . چه کسی مارا مجبور میکند به ادامه دادن ؟ به بازی؟ وقتی از پیش بازنده ای و معجزه ای هم در راه نیست؟ البته که اگر قدم به قدم حرکت کنی بالاخره روزی خواهی رسید ولی ارزشش را دارد؟به چه قیمتی؟ چه چیزها را باید از دست بدهی برای هدفی که معلوم نیست زمان رسیدنش بیات نشده باشد ؟ که میشود جانم حتما میشود... اگر بپرسی فایده ی اینهمه رفتن و رسیدن و یا نرسیدن کجاست باید بگویم نمیدانم فقط میدانم که خبری نیست هیچ کجا هیچ خبری نیست . زندگی را زیر بالش قایم کردیم ،سر روی بالش گذاشتیم و خیال پردازی کردیم . زندگی مان بیات شد و از دهن افتاد دیگر....
ادامه مطلب
فقط ادبيات است که اندوه را، اندوه کشنده چندروزه را، چندماهه را تاب مي آورد. اندوهي که از سر صبح، وقتي چشم باز مي کني و با خودت مي گويي لعنت به اين زندگي شروع مي شود، وقتی پتو را از روي خودت کنار مي زن...
ادامه مطلب
يكجاهايی، يكروزهايی، ساعتهايی، لحظاتِ بخصوصی در زندگی هست كه از هر طرف نگاه میكنی نامربوطاند؛ كه هيچرقمه نمیتوانند عجين باشند با تـو، با حال و آينده و گذشتهات. سر درنمیآوری كه چه حكمتیست در...
ادامه مطلب
خدایا مرا به سرزمینم بازگردان. سالهای عجیبی بود. یادم نمیآید هیچوقت اینقدر توی خودم گیر کرده باشم. همه چیز واقعا همه چیز، حتی خودم ازهم پاشیده بود و حتی نمیتوانستم اتفاقها را هضم کنم. هی حرف میزدم و هی طنابِ دورم سفتتر میشد. فکر میکردم هیچوقتِ دیگر نمیتوانم به جز حرفزدن با خودم کار دیگری بکنم، نمیتوانم از این مرحلهی حرف توی حرف توی حرف، تناقض توی تناقض و تعلیقِ مدام زندگی رد شوم و برگردم به وقتهایی که زندگی بیفکر و تناقض در جریان بود و لازم نبود همه چیز خودآگاه پیش برود. یادم نمیآید قبلا چطوری بدون همهی این بد یمنی ها زندگی روی روال بود. حقیقت اینکه عمیقا حس میکنم دوره پایانی تجربیات زمینی و مادی را میگذرانم اگر چه در این بین در این سالها بسیار آدمهایی دیدم که حرف و عملشان یکی نبود بسیارعمیق...
ادامه مطلب
ما آدمهای روزگارِ بد شدهایم، گرچه آدمهای بدِ روزگار نبودهایم. گفتن ندارد این که سخت است و خرابیم. تنگ است و دلتنگیم. نامرد است و نامرادیم. روزگار را میگویم و خودمان را. ما که رفتیم و خواندیم و کوشیدیم برای فهمیدن و دانستن و خوردیم به بزنگاه گردنه کشی تعصب و تنگ بینی و زورگویی. معلوم است که خست...
ادامه مطلب
گفت امثال ما خیلی کمیم، میگوید بنویس. میگویم چی؟ میگوید بنویس ، شروع کنی راه میافتی. فکر میکنم منظورش اینست که خودش میآید. میگویم خودش هست. ساری و جاری.حالم را میگویم. بگذار سر و شکلش ندهم ، کلمه خطرناکست گاهی، حقیرست گاهی، کم و بیوزن. بگذار همینطور بینشان و نشانی برای خودش بپل...
ادامه مطلب
وآرامشی که در هیچکجا نبود ... که انگار این واژه، چیزی به جز توهمات شبانهام نبوده کسی که تحمل سنگینی سرش را دیگر ندارد.. شايد، در توهمات ذهن جوان و پر از اميد روزهاي دير و دورت، نفرت ميپراکني در فضايي متعفن از هوايي که صاحبش نيستي که نفس ميکشي و دانه به دانه نظاره ميکني رفتنهاي اجباري و تکراري را از راههاي اجباري و تکراري ... و صدايت هم درنميآيد... بيندازيد لطفا اين پرده نمايش را که تکتک لحظههايش را ديگر از حفظم...و تکرار ... تکرار ... تکرار ... و کسی که خفه میشود در مقابل این همه آرزویی که حق ما بود ... حق نسل ما بود ... و جایی میان زمین و هوا محو شد....
ادامه مطلب