گفت امثال ما خیلی کمیم،
میگوید بنویس. میگویم چی؟ میگوید بنویس ، شروع کنی راه میافتی. فکر میکنم منظورش اینست که خودش میآید. میگویم خودش هست. ساری و جاری. حالم را میگویم. بگذار سر و شکلش ندهم ، کلمه خطرناکست گاهی، حقیرست گاهی، کم و بیوزن. بگذار همینطور بینشان و نشانی برای خودش بپلکد این حال غریب . نه که عین این کلمات را بگویم اما همینها را توضیح میدهم. میگوید حیفست ، راست میگوید، گاهی میترسم جزئیات یادم برود بعد فکر میکنم چه اهمیت دارد؟ حافظهی من پر از جزئیاتی بیمصرف است که هیچگاه به کار نیامده. نمیگویم مهم اینست که شما به من میگویید بنویسم. بعد از همهی چیزهایی که برایتان تعریف کردم. همهی چیزهایی که یک عمر قایمشان کرده بودم. سر را گذاشتم زمین، خسته بودم. دنیا روی دلم بود، گفتم دیگر نمیشود. دنیا روی دلم سنگینی میکند، ازخودم پرسیدم باید چه کنم؟ جواب آمد گفت تو هر کاری بکني درست است. نفس راحت کشیدم. خوابم برد. همین ده تا پائیز پیش. یک روز جمعه. وقتی برمیگشتم گفت امثال ما خیلی کمیم، مراقب خودت باش. قول دادم مراقب خودم باشم و بودم. من سر تمام قول هایم بودم چه کنم که....
نوشته شده در ساعت توسط مرد روزهای ابری| |
برچسب:
نویسنده: یاسین کوشکی
تاريخ: يکشنبه
21 خرداد
1396 ساعت: 19:38