يكجاهايی، يكروزهايی، ساعتهايی، لحظاتِ بخصوصی در زندگی هست كه از هر طرف نگاه میكنی نامربوطاند؛ كه هيچرقمه نمیتوانند عجين باشند با تـو، با حال و آينده و گذشتهات. سر درنمیآوری كه چه حكمتیست در وجودشان، چه داستانی دارد بودنِ تو در آنها! قبول، قبول كه ربط بعضیهاشان را بعدها میفهمی؛ سالها بعد. امّا بیشك جوابِ اشتراكِ بعضیشان هم با زندگیِ تو، كاملن تُهیست. من گمانم اينجور نقاط، مالِ تو نيست، تاثيرگذار بر سرنوشتِ تو نيست. حدسميزنم كه تنها برای مالِ آدمِ مقابلِ توست. تو آنجا شبيه يك اتفاقی-كه افتادهای؛ تو يك لحظهای-كه خواهیگذشت! تو حتّی شايد يك نقشِ خيلیخيلی كوچكِ بیديالوگ باشی، در حدّ يك نگاه يا يكلبخند كه جايی آندورها، در قسمتِ فلـوی تصوير ثبت میشود، و طبعا محوتر از آنست كه بتوان خوب در خاطر ثبتَش كرد. زينرو گاهی قصّه قصهی تو نيست؛ نقشِ اصلی تو نيستی! كار ِ تو نيست رمزگشايی كنی كه چرا آنجـايی، كه نقشِ اين اتفاقات در زندگی تو چيست؟ كارِ ِ تو نيست از خلالاش چيزی بخاطر بسپاری، گاهی آدمی تنها نقش مکمل است یا سیاهی لشکر برای اینکه بازی خراب نشود یار جور باشد برای اینکه داستان در بیاید.