خرید بک لینک
ما آدمهای روزگارِ بد شدهایم، گرچه آدمهای بدِ روزگار نبودهایم. گفتن ندارد این که سخت است و خرابیم. تنگ است و دلتنگیم. نامرد است و نامرادیم. روزگار را میگویم و خودمان را. ما که رفتیم و خواندیم و کوشیدیم برای فهمیدن و دانستن و خوردیم به بزنگاه گردنه کشی تعصب و تنگ بینی و زورگویی. معلوم است که خستهایم. دلتنگیم. ناامیدیم. با نمادها و نمودهایی مثل هم یا غیرِ هم. معلوم است که حرف مشترکمان درد مشترکمان است. عجیب است اگر بدخلق و کم طاقت و زودرنج باشیم؟ اگر خشمگین باشیم؟ عجیب است اگر ما غمگینیم؟ نمیگویم غمگین نباشیم. نمیگویم آن روز خوب همین پشت در است. نمیگویم درمان دردهای شما رسید! سریع و ارزان و تضمینی! بگویم هم چه فایده؟ آن که خیال میکند غم را میشود پنهان کرد غمکشیده نیست. آن که فکر میکند هر بغضی را میشود قورت داد، گریه را نچشیده. آن که خشم را نمیفهمد ظلم را نکشیده. ما محکوم و مجبوریم به غم. هر کجای دنیا و به هر کاری که مشغولیم. ما پارهای از جانمان از روزگار جلو زده، گوشهای از ذهنمان در گذشته جا مانده و تکهای از تنمان در امروز دارد تکهتکه میشود. ما تبعید شدهایم به دوری از هم و خودمان در زمان و مکان. میشود مگر غمگین نباشیم یا بیخیال شادمانی کنیم؟

اما گمانم میشود غم را تکثیر نکنیم. میشود غم را پی نکنیم، وقتی او ما را این طور پیگیر پی میکند.میشود غم را تولید نکنیم.

برچسب: نویسنده: یاسین کوشکی تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 19:38

صفحه بندی