بهشتیان
-
تاریخ: 1401/2/1 ساعت: 6:44
بهشتیان, مست و سرخوش در پی حوریانِ گریزانِ پارس خسته و وامانده میدویدند و عدهای در جویهای عسل غوطهور بودند. عده ای بر درختان میوه آویزان ، از هجوم زیاد مقاربت ، ابزار پیشگیری در همان ساعات اولیه به اتمام رسیده و خطر شیوع عفونتهای مقاربتی و بارداریهای ناخواسته در کمین بود. در این آشفتهبازار، ت
بازار مسگر ها
-
تاریخ: 1401/2/1 ساعت: 6:44
توی این مدت مدیدی که گذشته، خوب یاد گرفتهام که هیچچیز برای آدم نمیماند حتی خود آدم آنچنان خودت را از دست میدهی که باور نمیکنی اگر این من است پس او که بود ؟سالهایی که برای شما نو شد من کهنه تر شدم جا و مکان مشخصی نداشتم. لباس و کتاب و کفش، هر کدام یک خانه بودند.همان روزها فهمیدم که میتوانم ماه
این متن طولانی ست
-
تاریخ: 1401/2/1 ساعت: 6:44
ذهنم در خودش پایین و بالا میرود البته معمولا نتایج خوشحالکنندهای نمیگیرد. یک سوالی که برای من پیش آمده این است که آیا همه نظرشان نسبت به آدمها مثل من است یا نه؟ آیا شما هم فکر میکنید اکثرآدمها فقط ظاهرا خوب هستند و وقتی بیشتر میشناسیدشان، توی ذوقتان میخورد؟ من فکر میکنم آدمهای خوب، بسیار
چه چیز نمی میرد؟
-
تاریخ: 1400/12/12 ساعت: 14:54
چه اتفاقی افتاده است؟ چرا من شما و ایشان مثل قدیم نیستیم؟ چه چیزی در قدیم هست که بعضی دنبال آناند؟ مگر قدیم پشت سر نیست؟خب آدم بچه است، نوجوان میشود و جوان و میانسال و پیر و پیرتر چهار فصل را طی میکند و میمیرد. چرا کسی باید شکلِ کودکیاش یا نوجوانی یا جوانی اش باشد؟ چرا آدمها میپرسند چرا د
مانیفست مسخره .
-
تاریخ: 1400/12/12 ساعت: 14:54
من نمیخواستم بازی کنم من نمیخواستم توی هیچ مسابقه ای باشم. مسابقه من تنها با خودم بوده و بعضی وقتها یه جوری توی مسابقه بد میاری که به خودت میگی «این بازی دیگه ارزش بازی کردن ندارد چرا؟ چون وقتی ببازی یعنی حریف خودت نشدی وقتی هم ببری یعنی خود را شکستی خب این چه مانیفست مسخره ای بود که من همیشه داشته
گره
-
تاریخ: 1400/12/12 ساعت: 14:54
نشستم و پایم را جمع کردم و روی زانویم، شروع به گره زدن کردم. میخواستم ببینم گره زدن کروات در یادم مانده است یا نه. روی زانویم انواع گرهها را بدون هیچ کرواتی با نخ تمرین کرده بودم. که بعد با خودم گفتم این پارادوکس غریبیست نزد ایرانیان، که بر روی زانو دو چیز را میبندند یکی عمامه، دیگری کروات. شروع
دوست ندارم در یاد كسی باشم
-
تاریخ: 1399/9/9 ساعت: 3:06
وقتی کسی را در یاد نگه داشتهایم انگار در یک گوشه جان ما زنده است، نرفته، نمیرود، هست. وهمه زندگی انگار همین تکاپو است، حک کردن خویش در یاد آدمهایی که تو را فراموش نمیکنند.ما از طریق به خاطر س
این هم یک نظر است
-
تاریخ: 1399/9/9 ساعت: 3:06
ما ملت خسته یی هستیم. آنقدر خسته که دوست داریم کسی به جای مان فکر کند، راه حل پیدا کند، نسخه بپیچد، به ما امید بدهد و معجزه کند. دنبال کسی هستیم که همه ی جواب ها را بداند و مای خسته مجبور نباشیم فکر ک
حكایت ما
-
تاریخ: 1399/9/9 ساعت: 3:06
همه زندگی حكایت یک جای خالیست جای خالی خودت در تمامی رویاهایت یا جای خالی چیزی كه نمیدانی چیست نمیدانی كجاست و فقط میدانی جای خالی اش در وجودت درد میكند Let's block ads! (Why?)
مرد ابری کمتز شعر بی وزن میگوید اما...
-
تاریخ: 1398/12/24 ساعت: 3:52
شنیده ام که سالهاست رفته ای!در کدام ذره در کدام ستاره ؟در کدام جهان؟من مانده ام و خودمو حضوری خالی از تومن مانده ام و خودمدر جهانی که در آن زندگی نمیکنمخارج از جهانی که در آن زنده امو زیستن تو در دنیای دیگریتکلیف جهان ما روشن است.جهان تو بی ما چگونه است؟
متعحب!
-
تاریخ: 1398/12/24 ساعت: 3:52
مه كسانی كه مرا ستایش میكنند متعجبم میكنند دقیق که نگاه کنم حق با آدمیست كه تاب تحمل مرا ندارد. یاد همه خودخواهیهایم افتادم، یاد همهی تبصرهها. xa0همهی من کافه دوست ندارمها، من خیابان اصلی دوست ند
دلم برایت تنگ میشود مرد
-
تاریخ: 1398/12/24 ساعت: 3:52
اين روزها كه كم حرف ميزنم، حال و هواي عجيبي دارم، يك چيزي یک كسی كم باشد انگار، امروز، ناغافل، دستم را گذاشتم روی شانهام، مثل فیلم ها سرم را برگرداندم و خودم را پشت خودم تصور كردم و نگاهش كردم پرسید
گوسفند پشگل ریز
-
تاریخ: 1398/12/24 ساعت: 3:52
توی تاریکی صبح فکر کردم که دلم میخواهد بتوانم برای ناراحتی ام یک چیز جدید و بامزه از توی جیب شلوارم درآورم. خودم را تصور كردم در حالی که دست کردهام توی جیب شلوارم و وقتی درش میآورم که شروع کردهام ب
تجربه از هر چیزی
-
تاریخ: 1398/12/24 ساعت: 3:52
عادت برای آدمی به مثابه مرگ است. به مثابه نابودی. به چیزی که عادت کنم تمام میشوم. آنقدر از عادت گریزانم که ممکنست بی هیچ تاملی طرح عاشقانهی بیسرانجامی را با یک خدمتكار بکشم. این شکلیاش را تجربه ک
دو ساعت قبل تر
-
تاریخ: 1398/12/24 ساعت: 3:52
گاهی آدم فکر می کند بعد از یک اتفاق بد، یک شکستی از دست دادنی، یا بدشانسی در زندگی، اتفاقهای خوب همهچیز را جبران میکند، آدم دوباره اوج میگیرد میرود بالاتر خوب میشود همهچیز از فرش باز می گردد به
بگذارید جا باز شود
-
تاریخ: 1398/12/24 ساعت: 3:52
روایت است که در فنگشویی میگویند هر لباسی را که دیدید چهار فصل گذشته و نپوشیدهاید، ببخشیدش. بگذارید جا باز بشود برای دیگری. داشتیم فکر میکردم هر نوع ارتباطی هم كه چهار صباحیxa0بی خبر از آن گذشت را ببخشید و بگذارید جا باز شود برای آدمهای بهتر. خلاص xa0
دست از این مسابقه بردار
-
تاریخ: 1398/10/24 ساعت: 12:01
زیبایی به تنهایی قابل ستایش است و همین كافیست قرار نیست هر آنچه زیباست در تملک ما باشد مال ما باشد برای ما باشد ستایش كردنش كفایت میكند گیر و گرفتاری از آنجا شروع میشود كه همه را بخواهیم به تصرف خود در آوریم یک مرد زیبا یک زن زیبا خانه زیبا و... همین برای اغنای طبیعت كافیست كه ستایش شوند دست از این ...
دیر رسیدن/ هرگز نرسیدن
-
تاریخ: 1398/10/24 ساعت: 12:01
یه جمله کلیشه ایی هست که گوشه کنار جاده های ایران روی تابلوها زدند. "دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است اما در دیر رسیدن اگر واقعیتی كه در انتظارمان است تلخ باشد میتوان امكان روبرویی با آن را به تعویق
باور كنید به مویی بند است
-
تاریخ: 1398/10/24 ساعت: 12:01
ما چه ساخته ایم؟درست یا غلط همهی چیزهایی كه ساختهایم به زحمت بوده اما به مویی بند است. ممکن است یک روز صبح، گرگور زامزاوار، از خواب بیدار شوی و چشم به دنیایی باز کنی که بهکل عوض شده. چند روز پیش یکهو به خودم آمدم دیدم هیچ چیزی ندارم که نگهم دارد. حسش رهایی نبود، بیتعلقی بود. آوارگی پوستهای از یک آدم...
میفهمی از چه حرف میزنم؟
-
تاریخ: 1398/10/24 ساعت: 12:01
هی گفتید تلخ ننویس امیدوارانه بنویس ولی من بر بامزهبازی اصرار نداشتم ، به خصوص در نوشتن. تلخ وشیرینش دیگر مهم نیست دیگر کاری از دست کلمات و دستهاxa0و لبخندهای گاه و بیگاه برنمیآید. حتی نوشتن هم بی