وقتی کسی را در یاد نگه داشتهایم انگار در یک گوشه جان ما زنده است، نرفته، نمیرود، هست. وهمه زندگی انگار همین تکاپو است، حک کردن خویش در یاد آدمهایی که تو را فراموش نمیکنند.ما از طریق به خاطر سپردن دیگران، انگار سدی میسازیم برابر فراموش شدن و امید میبندیم به یادآوری، اما وقتی یاد تشیع جنازه موتزارت میفتم كه تنها سگش او را همراهی میكرد نه تنها برایم حزن انگیز نیست بلكه حقیقتا به اینطور مردن غبطه میخورم بعد فكر كردم كه دوست ندارم در یاد هیچ كسی باشم طوریكه هیچ اثر و نام و نشانی از من نماند از چه نشات میگیرد این خواسته قلبی نمیدانم در واقع درستش شاید این باشد که چیز چندانی برای نوشتن یا روایت كردن در زندگیم وجود ندارد.
برچسب:
نویسنده: یاسین کوشکی