اين روزها كه كم حرف ميزنم، حال و هواي عجيبي دارم، يك چيزي یک كسی كم باشد انگار، امروز، ناغافل، دستم را گذاشتم روی شانهام، مثل فیلم ها سرم را برگرداندم و خودم را پشت خودم تصور كردم و نگاهش كردم پرسیدم تو هميشه،اینطور آدم را نگاه ميكني؟ خودم به خودم جوابی نداد! و فكر كردم «عه، من چقدر دلم براي اين مرد تنگ ميشود ولي كاش آدم با ديدن چيز ديگری غير از خودش، ياد خودش ميفتاد. چيز بهتري غير از خودش. فقط اولش خيال ميكني، داري كار خاصي انجام ميدهي یا آدم خاصی هستی ولی بعدش نارضایتی مدام و پس گردنی مدام از روزگار من پرچم جنگم رو چپاندم توي جيب پشتي شلوارم، و زيپ دهان پرادعایم را كشيدم.
برچسب:
نویسنده: یاسین کوشکی