آینده ادبیات
-
تاریخ: 1398/2/1 ساعت: 3:44
فقط ادبيات است که اندوه را، اندوه کشنده چندروزه را، چندماهه را تاب مي آورد. اندوهي که از سر صبح، وقتي چشم باز مي کني و با خودت مي گويي لعنت به اين زندگي شروع مي شود، وقتی پتو را از روي خودت کنار مي زن
مثل زنان حرم سرا
-
تاریخ: 1398/2/1 ساعت: 3:44
آسان نیست برایم نوشتن اینها، اما فکر میکنم مبارزه گاهی حقیقتا آدم را تقلیل میدهد. جنگ دائم، روح را حقیر میکند. ذهن را متوهم و جبههگیر میکند. دل را سخت و کینهتوز میکند. مخصوصن اگر حریف، حریف کث
برای اینکه داستان در بیاید.
-
تاریخ: 1398/2/1 ساعت: 3:44
يكجاهايی، يكروزهايی، ساعتهايی، لحظاتِ بخصوصی در زندگی هست كه از هر طرف نگاه میكنی نامربوطاند؛ كه هيچرقمه نمیتوانند عجين باشند با تـو، با حال و آينده و گذشتهات. سر درنمیآوری كه چه حكمتیست در
بودن و ننوشتن.
-
تاریخ: 1398/2/1 ساعت: 3:44
وقتی میبینم نوشتههایم به جایی نمیرسد، وقتی از بحثها و حرفها فقط خستگی برایم میماند، داغتر میشوم، تندتر میروم، صریحتر مینویسم. من میگفتم و مینوشتم که مجبور نشوم قبول کنم کم آوردهام. ولی -خودم را که نمیتوانم گول بزنم- کم آوردهام. جلوی یک جماعت زامبی و حتی همهی آدمها و چیزهایی که خیلی خیلی از من دورند،...
خرس قطبی
-
تاریخ: 1398/2/1 ساعت: 3:44
واقعیت این است که من سعی میکنم آدم خوبی باشم.سعی میکنم مهربان باشم.همیشه بخشیدم.همیشه فراموش کردم.سعی کردم از بدترین های زندگیام خوبی هایش را به یاد بسپارم خنده رو نبودم اما مهربانی کردم. اگر مهربا
درکنشدن
-
تاریخ: 1398/2/1 ساعت: 3:44
درکنشدن بر خلاف غولی که آدمها ازش ساختهاند، اغلب اوقات، حس بسیار دوستداشتنی و لذتبخشی است. توی تاکسی داشتم فکر میکردم که به اندازهی همین درکنشدنهای حقیقی ِ گاهبهگاه است که بزرگ میشویم، جا
خر نبودیم؟
-
تاریخ: 1397/12/17 ساعت: 3:46
چه دردی الان از من میشود که بیایم اینجا غر بزنم که دلم برای زندهگیام تنگ شده است؟ چه دردی از کسی دوا میشود که بیایم بنویسم وقتی از بیستوچهار ساعتِ کوتاهِ یک شبانهروز، دستِ کم دوازده ساعتش را خ
آدم سکوت
-
تاریخ: 1397/12/17 ساعت: 3:46
آدمی که سکوت کرده٬ آدمی که یکگوشه زلزده نشسته٬ آدمی که دیگر نجنگیده و به یکباره حرف نزدن را انتخاب کرده٬ موجود ترسناکی است. تاریخچهاش اینطور است که یکروز بیدار شده٬ نگاه کرده دیده هرچه رشته٬ پنب
عبور
-
تاریخ: 1397/12/17 ساعت: 3:46
کدامتان جرات دارید مقابل آینهی حقیقت بایستید آن هم از نوع قدی؟خب معمولا همه از آن طفره میروند چون ناگهان هویت شان میافتد و مقابل چشمانشان تکهتکه میشود.آدمی مثل من معمولی که نه ادیب است و نه فیلسوف
اینگونه بودن
-
تاریخ: 1397/12/17 ساعت: 3:46
برای آنها که از اخم روی صورتم فکرهایی میکنند باید بگویم نه. من بیشتر دیوانه ام تا شخصیتی جذاب. ابروهایم مدل به هم گره خورده و در هم دارند چندان آدم قوی هم نیستم. از اولش هم نبودم زمان قسمتی از روحم وا
وسوسه
-
تاریخ: 1397/12/17 ساعت: 3:46
وسوسه همیشه موضوعی ذهنی است. یعنی راستش را بخواهی آن چیزی که فرساینده و دردناکش میکند ابعاد ذهنی حیرتانگیزی است که ذهن آدمی به موضوع وسوسه میدهد و آن را به شدت فربه میکند. به دور از این فربگی خیال
شاید همین است که لحظه را عزیز میکند
-
تاریخ: 1397/12/17 ساعت: 3:46
یک روزی هم یک دوستی اصرار کرد مرا ببرد بالای یک کوهی گفتم بابا ماxa0 دیگر سایه مان برای خودمان سنگین است . خلاصه راضی شدیم که برویم . وقتی رسیدم در ارتفاع لبخندی زد و گفت: هی علی اونجارو . آنجا کجا بود؟
ایران! تهران! طهران.
-
تاریخ: 1397/12/17 ساعت: 3:46
ایران خیلی عجیب است تهران خیلی عجیب تر. شاید بعضیها بگویند تهران همیشه عجیب است، اما من که قبول ندارم. سابق بر این طهران اینطور نبود. انگار آدمها یک آمپول بی حسی همیشه همراه خود دارند و دائم به خود میزنند در پس هر پدیده ای با تزریق یک آمپول بی حسی از آن بی تفاوت میگذرند! مسخ شدگانند مردگان متحرک.
جایم در خودم خالی
-
تاریخ: 1397/12/17 ساعت: 3:46
در بسياری كتابها و فيلمها، نوشتهها و عكسها... من با مردان و زنانی كه شبيهشان بودم و نبودم، عاشق شدم و معشوق. و هيچكدامشان واقعی نبود؛ هيچ "تو"يی در آن شعرها مرا مخاطب قرار نمیداد، و من، شبيه هيچكدام از آن تصاوير نبودم... بعد ها من گم شدهبودم در حجمی از ستايشهايی كه صاحبانش عمری به اندازه يك شعر بی و...
تنها خاصیتم
-
تاریخ: 1397/12/17 ساعت: 3:46
سنگ صبور همه بودم ولی هیچگاه غصههایم را به خورد بقیه ندادم . تنها خاصیتم همین بود.باید دنیا را آنطوری که هست ببینی. حسرتها را بگذاری بماند. بدانی که آدم همیشه حسرتهایی دارد و هیچ ضمانتنامهای نبو
چرخه
-
تاریخ: 1397/12/17 ساعت: 3:46
چرخه همیشه یکجور است: ضربه را میخوری، گم میشوی، خودت را نمیشناسی، معلق میشوی، میگردی دنبال جای پای سفت، دنبال چیزهای آشنای خودت، یک پایت به زمین میرسد، بعد آن یکی پایت، میایستی، نفس میکشی، را
ناگفتگی
-
تاریخ: 1397/10/4 ساعت: 11:21
ننوشتن خوب نیست اما نوشتن چنان که منم هیچ درمانی درش ندارد انگار. نمیگریزم از این باور که نوشتن تنها، تنها، تنها التیامم بوده در همهی ایام غمم. بیچارگیام نه اما. بیچارگی من را توان نوشتن نیست. نمی
شغالـهـای ولگرد
-
تاریخ: 1397/10/4 ساعت: 11:21
و من خوراک شغالـهـای ولگرد و نـخواهم شد مادامی كـه ديوار خانـهام فرو نريـختـه و پنجرههـاش چفتو بست دارد. بــِكشند. هرچـه میخواهند زوزه بكشند. نـهتنـهـا نمیترسم، كـه زوزههـايشـان را كدگذاری كردهام حتي.انگـار يكیشان كـه زوزههـاش بطرز وحشتنـاكي توو گوشـم است از بس نزديک است، من را حس كرده و اينـجور مظل...
انقراض یک نسل بی ادعا
-
تاریخ: 1397/9/30 ساعت: 0:27
دیشب با دوست عزیزی راجع وبلاگم حرف میزدم و آن دورانxa0 که حرف توی حرف آمد یادم رفت بگویم که در این روزگار وانفسا دیگر بعید میدانم کسی بلند شود بیاید وبلاگ راه بیندازد. بس که توییتر هست و فیسبوک هست و ا
آدم برتر
-
تاریخ: 1397/9/26 ساعت: 8:06
«دوست داشتن» چقدر احترام برانگيز است. آدمي كه يكي ديگر را دوست دارد و اين انتخاب او بوده يعني داشته زندگياش را ميكرده يك دفعه آدمي پيدا شده و او به خودش آمده و ديده چقدر اين آدم تازه پيدا شده را دو