کدامتان جرات دارید مقابل آینهی حقیقت بایستید آن هم از نوع قدی؟خب معمولا همه از آن طفره میروند چون ناگهان هویت شان میافتد و مقابل چشمانشان تکهتکه میشود.آدمی مثل من معمولی که نه ادیب است و نه فیلسوف، وقتی در مقابل کسی قرار میگیرم و حرف میزنم معمولا گوشهایشان را میفشارند که حقیقت را نشنود یا چشمبندی محکم میبندد که واقعیت را نبیند، آنهم وقتی میدانند بخش بزرگی از حقیقت نسبی کدامسمت ایستاده است، از یکجایی بهبعدهم زور نمیزنم؛لبخند میزنم و
عبور میکنم. پیشترها حرف میزدم، توضیح میدادم، توضیح میخواستم. حالا وقتی میبینم آدم مقابلم،به جهت منفعت و چه و چه.. سمت غلط را گرفته یا سمتی از ماجرا را که بدبختانه عمقاش را میداند اما غرور یا تعصب یا هر واژهی دیگری نمیگذارد از آن
عبور کند چون نیمی از ماجرا خود اوست، هویت گرهخوردهی اوست، درست در یک لحظهی عجیب، ایست میکنم. سر تکان میدهم و میگویم باشد تمام حقانیت جهان برای تو. وهرچه درو کردهام، برای نشان دادن آنبخشی از حقیقت که نزد من است پیشکش میکنم که بیا ببر، دیگر چیزی برای دلبستگی به این تکهها وجود ندارد. این
عبور خوب است، نرم و آرامبخش است. آن آدم را برای همیشه میسپارم بهدست همان بخش از ماجرا که دوست داشت باشد، به آن فریبی که آرامش میکرد، به انسان حقایق مطلق. بعد جارو و خاکانداز را میآورم و خردهها را جمع میکنم، جاروبرقی میکشم و تمام. اینلحظه، سرشار از سبکیست؛ سبکی شیرین بلوغ دیرحاصل اما نهایتا دستیافته.
برچسب:
نویسنده: یاسین کوشکی
تاريخ: جمعه
17 اسفند
1397 ساعت: 3:46