چه دردی الان از من میشود که بیایم اینجا غر بزنم که دلم برای زندهگیام تنگ شده است؟ چه دردی از کسی دوا میشود که بیایم بنویسم وقتی از بیستوچهار ساعتِ کوتاهِ یک شبانهروز، دستِ کم دوازده ساعتش را خانه نیستیم- خانه میدانید یعنی چه؟ home، مسکن، جایی که سکون دارد، سکون داری، جایی که چرخها نمیچرخد و تو نمیچرخی و جهان هم هی دورِ تو نمیچرخد- بیایم بنویسم که از آن چند باقیمانده، پنج ساعتش را مجبورم بخوابم که سرِ پا بمانم، کلا. میماند چند ساعت؟ حالا خودت بشین حساب کن. هرچه باشد برای دوستداشتن و دوستداشتهشدن کم است، چه برسد به این که یک بدنی هم داشته باشی و احتیاجاتی، خوراکی و پوشاکی و اصطکاکی و الخ. اینجوری است که خسته و خواب، گیج و تشنه سرت را روی بالینِ مربوطه میگذاری، خسته و خواب، فقط وقت مرمر خاطرات داری و بس . گیج و تشنه از همانجا بلند میشوی، میپری به آغازِ روز. و هیچ روزی کش نمیآید تا بیست و پنج ساعت. و هیچ شبی یلدا نمیشود. و هیچ چیز دیر نمیپاید. و هیچ دردی از کسی دوا نمیشود. و من باید شرمندهگیِ خستهگیِ تنی را با خودم به گورِ خواب ببرم کجا باید جبران کنم فقدانِ بودنم پیرامونِ سهواندیسالگی و سیواندیساله گیهای امثال ما را؟ کجا این همه هی هر روز، این همه هی حسرتِ را تلنبار کنیم برای یک روز مبادا،یک آدم بهتر! شرایط بهتر! پسری با اسب! دختری با بال! یک روز بلندِ طولانیِ بیلک! بیحرف! بیحاشیه؟ پیر میشویم. میدانم. روز مبادا هم نمی آید. چشممان را دادیم و جایش عینک خوب خریدیم خرنبودیم؟ بلانسبت.