معاشرت در سكوت - تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 6:44
آدم هراسی در من چیز جدیدی نیست ولی آدم هراسی ام دارد به جاهای باریکی ختم می شود.. امروز رسما از دست آدم هایی که دوستشان دارم هم فرار میكنم برای اینكه در همهمه جمع و در معرض تصمیم گیری جمعی و صحبت کردن
با من نمی توانید... - تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 6:44
دلم می خواهد توی صورت بعضی از شما همانطور كه رگ گردنم بیرون زده فریاد بزنم و بگویم من بازیچه نیستم، اگه توانستید قاعده بازی را با بقیه رعایت نکنید و هر جوری دلتان خواسته باشید ولی با من نمی توانید. دل
بازی می کنیم و به روی خودمان هم نمی آوریم - تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 6:44
داریم بازی می کنیم. یک دنیای خیالی را بازی می کنیم و به روی خودمان هم نمی آوریم دنیای دیگری هم هست. فرقش این است که من اصلا نقش بازی نمی کنم ولی می بینم اطرافیانی كه نه تنها نقش بازی میکنند بلكه نقششا
درخت هم كه بشوم اوضاع همین است - تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 6:44
درخت هم که بشوم برگی ندارم شاخه ای ندارم سایه ای ندارم زیر پایم هم هیچکس سفره ی پیک نیک پهن نمیکند.u200fشاید به امید برفی و كلاغی باشم درخت هم که بشوم اوضاع همین است.u200f از آن تک و تنهاهای نوک تپه میشوم از آن هایی که از دور نشان میدهد که های اینجا چیزیست.حتی بی برگ.حتی بی سایه.حتی بی شاخه درخت هم ...
2020 - تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 6:44
دو هزار و بیست كه بشود ده سال از مرد روزهای ابری میگذرد و گمانم در سالگرد 10 ساله شدن وبلاگ زمان مناسبی برای یک پایان با شكوه باشد.
در آستانگی - تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 6:44
xa0«ویکتور ترنر»، انسانشناس، کتابی دارد بهنام liminality که میشود ترجمهاش کرد به «در آستانگی» یعنی زمانیکه فرد در زندگیاش در موقعیتی از «ناخوانایی معنایی» عمیق قرار میگیرد. چطور؟ اینطور که فرد د
دارم به كجا میروم بدون خودم؟ - تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 6:44
دیگر نمی توانم به خودم در آینه نگاه کنم .اگرچشمهایم با خودم غریبهتر شوند؟! دارم به کجا میروم؟مرا به کجا کشاندهای که خود جدیدم را نمیشناسم؟ دوری میکنم از خودم. چشمهایم را میبندم. پلکهایم را مح
از این خیال بیرون باید رفت - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 15:47
آنقدر درگیر بوده ام همه این سال ها که اصلا متوجه نشدم اینجا دیگر"جایی" برای من نیست و از هر جای دیگری هم که می توانسته جای من باشه غاقل ماندم و غریبه و بی تعلق. آنقدر درگیر آدم های دیگر بوده ام که از
پوووووف - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:13
رفتم دیدم جای پاره آجر هایی كه دروازه گل كوچكمان بود یک عالمه ماشین پارک كرده بودند باغ كنار كوچه آپارتمان 7 طبقه بود چراغ اتاق دختری كه دوستش داشتم خاموش بود و احتمالا خانه خالی از سكنه آجر گذاشتم و ایستادم درون دروازه وسط سینه باد ماشین ها بوق میزدند من همچنان ایستاده بودم.
به وقت حال من - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:13
چه بنویسم ؟ چه ننویسم؟ نوشتن از فصلها بسیار کلیشه شده است ولی توی یک لحظه انقدر دلتنگ اینجا شدم که دلم خواست همه کارها رافراموش کنم بیام اینجا بنویسم که امروز به وقت حال من پاییز شد.پاییز هر وقت حس بشه، شده. یعنی یک فصلی ست که اصلا تقویمی ندارد.می فهمی یهو که تنت مورمور شد یا یهو حس می کنی می خواهی ...
نسل سوخته؟؟؟ - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:13
اكثرا به واژه نسل سوخته اعتقاد دارند فکر میکنند که همهی کسانی که پنج سال زودتر از شما به دنیا آمدند به جایی رسیدند و از مواهبی بهره بردند که تخم آن را ملخ خورد و چیزی برای شما باقی نگذاشت و تمام کسا
خاک بر سرت مرد - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:13
قدیم تر ها آدم رها كردن نبودم . xa0آدم دنياي خيال بودم. آدم روابط از دست رفته. آدم چيزهاي از دست رفته. اجساد روابطم را سالهاي سال ميكشيدم دنبال خودم. و تا يكي را ميگذاشتم زمين، آن ديگري را بلند ميكر
مردن و تمام شدن - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:13
مردن با تمام شدن فرق میکند مردن گسست است امّا تمام شدن آنهم آنطور که من.. خُب یک موضوع دیگر است. دردها، رنجها و غصّهها جمع نمیشوند. آنها ضرب میشوند. ضرب اینها در یک عدد که نمیدانیم چه عددی با
هجوم كلمات - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:13
خستهام از انبوه کلماتی که می ریزند روی میز، سر می خورند و میافتند کف اتاق. بند میشوند به مچ پاها. شعر میگوید مرا بنویس داستان نیمه تمام میگوید مرا تمام كن وبلاگ میگوید مرا تازه كن و انبوه کلماتی که
ساعتی به وقت نیامدن - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:13
روزی من برنخواهم گشت.با سنگيني بار خيالهاي كه از سر گذراندهام. همین كه راز بر ملا شود فاقد ارزش میشوی و آنوقت زمان باز نیامدن, است از گفته خود پشیمانم و این است كه كثافتهايي به بار آوردهام. و زخمها چشيدهام و چشاندهام.عزيز من، روزي من برنخواهم گشت.بعله و كثافت كه شاخ و دم ندارد. كثافت همين رازهای پاك...
به رسم پرهیزگاری - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:13
همیشه کسانی هستند که در نهایت دلتنگی نمی توانیم آنها را در آغوش بگیریم.بدترین اتفاق شاید همین باشد بدتر از آن در میان گذاشتنش است مشکل آدمی این است که به آغوش هایی که پذیرایش هستند قانع نیست ما ممکن است به ارتفاع ابدیت چیزی را دوست بداریم ولی همه چیز نمیتواند از آن ما باشد پس به رسم پرهیزگاری, صوفیا...
كوه نشد تپه شد. - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:13
هدف من قله بلندی بود اما..احساس می کنم زندگی ام به آخر خودش رسیده،دیگران نگران می شوند.می خواهند هر طور شده به من بقبولانند که اینطور نیست. اما نمی فهمند منظورم چیستxa0فكر میكنند اسیر نوعی افسردگی یا نا
پروردگار شما و پروردگار ما - تاریخ: 1398/2/1 ساعت: 3:44
پروردگار شما همان خدایست ، كه قرنها به بسياری از نوابغِ عالم نـخ میداد، و ذهنشان را برای اختراع اتومبيل میخاراند! میدانی چرا؟ بلكه بعدها، بتوانید شـبی بدون چتر سوار بر همان ماشین از انتهای خيابانِ آسفالتِ سراسر خيس بگذرید. پروردگار ما امادر عین شاعر مسلکی ما را زیر پنجره کنار نور شمع همان خیابان گذا...
یک جور دیوانگی - تاریخ: 1398/2/1 ساعت: 3:44
در نوجوانی هم یک جور دیگر دیوانه بودم شمردن آرامش میداد، آرامشش از همان جنس آرامشی است که عبادت میدهد؛ ذکر گفتن. مهم نیست چه چیز را بشماری، با انگشتهایت صلوات بشماری، دانههای تسبیح بشماری، یا هرچ
آدم کتبی - تاریخ: 1398/2/1 ساعت: 3:44
من آدم کتبیام. اطرافیانام میدانند. یکعده با آن کنار آمدهاند٬ یکعده همچنان درصدد تغییرم هستند و عده دیگر هم خداروشکر ولام کردهاند به امان خدا. آدمی مثل من زیاد اهل تلفن حرفزدن نیست چون اصولا پ

برچسب‌های مرتبط

خستگیا سیاوش | خستگی مزمن | خستگی چشم | خستگیات چند گل من | خستگی روحی | خستگی ها قمیشی | خستگی بعد از انزال | خستگی مفرط | خدایا کمی بیا جلوتر | چاره چیست