قدیم تر ها آدم رها كردن نبودم . آدم دنياي خيال بودم. آدم روابط از دست رفته. آدم چيزهاي از دست رفته. اجساد روابطم را سالهاي سال ميكشيدم دنبال خودم. و تا يكي را ميگذاشتم زمين، آن ديگري را بلند ميكردم. گاهي دست ميانداختم دور كمرشان و وقتي رمق چنداني نداشتم، از مچ پاي بيجانشان ميگرفتم و ميكشيدم دنبال خودم. ميكشيدم، كوچه به كوچه، خبايان به خيابان، از زير پل اين عابرپياده تا آن ديگري، از خانه تا محل كار، از تخت تا حمام، از سوپري تا بانک… بارها چالشان ميكردم، توي نيممتر باغچهي جلوي بیمارستان، توي پاركهاي سرسبز، زير سايهي پرلطف شهرداري و در واقع، توي هر نيممترخاک در دسترس. ولي طولي نميكشد كه برميگشتم. من آدم برگشتنهاي مدام بودم. برميگشتم، اجساد را از زير خاک بيرون ميكشيدم، لباس نو تنشان ميكردم. داستانهاي جديد برايشان روايت ميكردم. توي اتوبوس برايشان جا ميگرفتم. توي صندلي بيآرتي، صف نان، صف بيمه. صف همهي بدبختيها و بيپوليها....
برچسب:
نویسنده: یاسین کوشکی