در نوجوانی هم یک جور دیگر دیوانه بودم شمردن آرامش میداد، آرامشش از همان جنس آرامشی است که عبادت میدهد؛ ذکر گفتن. مهم نیست چه چیز را بشماری، با انگشتهایت صلوات بشماری، دانههای تسبیح بشماری، یا هرچیز پوچ دیگری را، کار شمردن که به پایان میرسد میبینی آرامتر شدهای. چه اتفاقی در شمردن میافتد؟ انگار مغز از هرچیزی که در آن انباشته شده و در حال قل زدن است تهی میشود. یکی مدام در حال شمردن اسکناسهایش است. یکی آنچه به کامش شده میشمارد دیگری آنچه در آن ناکام مانده. من هم هروقت مستاصل میشدم شروع میکردم به شمردن که زودتر بگذردمثلا پوست پرتفال را با وسواس ریز میکردم و میریختم جلویم؛ تمام سعیات را بکن همهی تکهها هماندازه باشند. تکههای ریزشده را میشمردم و فال میگرفتم. اگر فرد بود، خبر خوشی میرسید، اگر زوج بود هیچ. (اینکه چرا فرد خوب بود و زوج بد، برای خودم هم تصمیم غیرمنتظرهای بود.) قطعات سنگ مرمر دیوارها را میشمردم، اگر تعداد سنگهای هر دیوار فرد بود خبر خوشی میرسید، اگر زوج بود هیچ. غذا را به زور فرو میدادم، میگفتم باید پنجقاشق دیگر بخوری تا سرپا بمانی. میخوردم و غذای باقیمانده را قاشق قاشق میشمردم و از اینطرف ظرف میریختم آنطرفش. اگر تعداد قاشقها فرد بود خبر خوشی میرسید، اگر زوج بود هیچ. توی هواخوری تعداد موزاییکها را میشمردم. 9 موزاییک عرض، خبر خوشی میرسد، 14 موزاییک طول، هیچ.خط کشیدن روی دیوار، به ازای هر روز یک خط، مدام نگاه کردن بهشان، . شمردن خطها با اینکه تعدادشان را حفظی. فردند؟ خبر خوشی میرسد. زوجند؟ هیچ. چنگزدن به عددها همه پوچ بود، میدانستم که پوچ است، عددها قدرتی نداشتند و چیزی را عوض نمیکرند یک وقتی عدد میآمد که (میشود) اما نمیشد یک وقتی هم میامد نمیشد و( بازهم نمیشد) اما پوچی آرامش میداد.چه خوب که اینهمه چیز قابل شمارش در دنیا وجود دارد