رفتم دیدم جای پاره آجر هایی كه دروازه گل كوچكمان بود یک عالمه ماشین پارک كرده بودند باغ كنار كوچه آپارتمان 7 طبقه بود چراغ اتاق دختری كه دوستش داشتم خاموش بود و احتمالا خانه خالی از سكنه آجر گذاشتم و ایستادم درون دروازه وسط سینه باد ماشین ها بوق میزدند من همچنان ایستاده بودم.
برچسب:
نویسنده: یاسین کوشکی