یک روزی هم یک دوستی اص
رار کرد م
را ببرد بالای یک کوهی گفتم بابا ما دیگر سایه مان ب
رای خودمان سنگین
است . خلاصه
راضی شدیم
که برویم . وقتی رسیدم در ارتفاع لبخندی زد و گفت: هی علی اونجارو . آنجا کجا بود؟ یک دانشکده ای
که از دور معلوم بود مثل نقشه های توپوگ
رافی
همینطور
که کام عمیق به سیگار میزدم و باد میوزید همه شان با لبخندی مرا نگاه میکردند
که چه میگویم یا قرار
است چه بگویم چشمهای خیسم را کنترل کردم. در حیرت بودم از آن همه بو و تصویر آشنا
که باد با خودش آورد. شبیه هیچ
لحظهی پیش از خودش نبود که با خوشی یا با حسرت چیزی را درگذشته به یادبیاوری.. نوستالژی این طوریست؟ بالای کوه به سراغت میآید؟ عمیقترین شکل دلتنگی، برای شفافترین بازگشت تصویرها؟برایم سخت بود فهمیدنه تمام شدن . نمیفهمم چطور ممکن
است حالا برگردم به آن حیاط، روی نیمکت مخصوص مان مثل یک مشت گاو خوشحال و سرخوش، که داریم برای خودمان در آن چمنها دود میکنیم .دل من داشت شبیه پانزده سال پیش میزدو مایکل جکسون داشت توی هدفون من همان اوووه معروف آخر آهنگ را میکشید. و من نمیتوانستم درک کنم صاحب این جیغی که بن
است سالها و سالها طنین داشته باشد، دیگر نیست. و همانطور که نمیتوانستم چشم از کوههایی بردارم که میلیونها سال زیر این آفتاب افتاده بودند، پس به
همین علت نه تنها پانزده سال بلکه روزی میرسد که میلیون ها سال از حضور ما در آن نقطه گذشته و ما اوووه آخر آهنگمان را 15 سال قبل همانجا سر داده ایم . نگرش من در برابر زمان به آن جا رسیده که دلم میتواند برای همان
لحظهی اکنون هم تنگ شود، چرا که حتی همان موقع سپری شدنش را احساس میکنم.
شاید همین است که
لحظه را
عزیز میکند. این که همان وقت هم میدانی از دستش دادهای. رو به بچه ها گفتم: فکر میکنید امروز این بالا آمدیم؟ نه جانم ما قبلا این بالا آمدیم این منظره را دیدیم و این حس را درک کردیم و تمام شده اکنون با 15 سال قبل و میلیون سال بعد تفاوتی ندارد. این حقیقت است و بوی ماهی گندیده هم نمیدهد.؟
برچسب:
نویسنده: یاسین کوشکی
تاريخ: جمعه
17 اسفند
1397 ساعت: 3:46