آسان نیست برایم نوشتن اینها، اما فکر میکنم مبارزه گاهی حقیقتا آدم را تقلیل میدهد. جنگ دائم، روح را حقیر میکند. ذهن را متوهم و جبههگیر میکند. دل را سخت و کینهتوز میکند. مخصوصن اگر حریف، حریف کثیفی باشد که پایبند به هیچچیز نیست، حتا به خود همان جنگ. جاپا بگیرد و بگوید چرا میافتی؟ بزند و بگوید چرا میخوری؟ پهلویت را بدرد و خنجر را بدهد دست خودت. ستونات کند برود بالا. نفرتات را تعبیر به علاقه کند. اتاق ِ بسته است چنین وضعیتی. از یک جایی به بعد، داد هم بزنی اول از همه گوش خودت کر میشود.
چیزی که مسلم است این است که این وضع تا مدت نسبتا طولانیای ادامه خواهد داشت. همین است که میگویم شاید همیشه نباید جنگید. از اینجا به بعد باید دنبال راههای جدید و موثر بود. به جای تاختن باید غبار را خواباند.قدیم ها من آدم ماندن بودم ولی حالا فکر میکنم گاهی هم برای ازدستنرفتن باید رفت. باید دور شد. آدم اگر همیشه بنا بر ماندن داشته باشد، اگر قدمدرهرراهدیگرگذاشتن را فرار و عقبنشینی و الخ بداند، بهتدریج ماهیتا چیزی میشود شبیه به
زنان حرمسرا. مدتی که بگذرد به سالی یک شب هم رضایت میدهد.
برچسب:
نویسنده: یاسین کوشکی
تاريخ: يکشنبه
1 ارديبهشت
1398 ساعت: 3:44