طبق معمول خوشحال نبودم از اینکه 1 داشت 1 می شد،ماشین های پشت ِ چراغ های قرمز، دست شان را روی بوق گذاشته بودند و مردم می دویدند تا به کارهایشان برسند. من اما انگار روی زمین نبودم و مثل ِ یک روح ِ سرگردان، همه ی اینها را از یک دریچه تماشا می کردم. سیگاری روشن کردم و به یاد سالهایی افتادم که من هممنتظر بهار بودم، انگار برای دقایقی همه چیز متوقف می شد و فقط من می ماندم و بهت اینکه چه بود و چه شد! زیر گوش خودم میخوانم: " پشت ِ کدام زمستان جا ماندی که هرگاه بهار آمد، بی روی تو سبز شد زمین و گرم نشد دل من ؟ که در بهار هم زمستان ماندم بی روی تو.. "هی این کلمات را با خودم تکرار می کردم و دنباله اش می گفتم " جز یافتن ِ خود نباشد کار ِ من در این زمین که می چرخد در پی هیچ و جز دیوانگی نیابم راهی به روی تو" دلم تنگ شده بود برای چیزهای زیادی که حتی نمی دانستم چه بودند. بغض ِ توی گلویم داشت خفه ام می کرد اما خنده ام گرفته بود چون خشکی چشمانم شاید مجال اشک زیادی ریختن را ندهند، خنده ام گرفته بود از حکایت خودم، باد شدید شده بود و چشم هایم را خیس کرده بود. دلم می خواست شدید تر می شد و بلندم می کرد از روی زمین.زمستان 1 تمام شود. سالها با سرعتی عجیب والبته سخت می گذرند. آنقدر که آدم انگشت به دهان می ماند،از این سخت جانی ،اما این مهم نیست. حتی همه چیزهایی که عوض می شوند و همه چیزهایی که غیر منتظره هستند هم اهمیتی ندارند. سفیدی موها و فرسودگی مان هم مهم نیستند. فقط باید خودِ دیوانه را یافت و دیوانگی کرد با چیزهایی که خود ِ زندگی هستند.
برچسب:
نویسنده: یاسین کوشکی