خرید بک لینک

ما سیگاریها زندگی را جور دیگری می خواستیم جوانتر که بودم بعد از هر کاری یک سیگار دود میکردم . بعد از خوردن سیب ، بعد از نوشیدن چای ، بعد از گریه ها از فرط ناراحتی بعد از خنده حتی ،چون آن خنده بدون او بود در میان همه ی بدون او بودن ها ،حتی در کنار او بودن ها چون میدانستی او ماندنی نیست ، بعد از انتظارمان ، تمام زندگی ما را دود گرفته بود ، تمام لحظه های مارا ، تمام زندگی مان را .. توی معدماه مان پر از دود ، توی مغزمان ، تو دستهامان . چشمهایمان همیشه میسوخت از بوی سیگار .. ما دائم المسموم هستیم .. همیشه احساس تهوع داریم ، همیشه طعم دهانمان تلخ است .. فکرهایمان تلخ است ، اندیشه هامان قطران دارد و باران برای ما بوی نیکوتین می دهد ،ما سیگار میکشیم ،سیگار نیز مارا میکشد ، هی به هم پک میزنیم تا تمام شویم . فکر میکنیم زندگی بی ارزش است و آنقدر میکشیم تا سکته کنیم و بمیریم زندگی را اینطور دوست نداریم ، شبها قبل خواب در حالیکه لای انگشتانمان لکه ی سرخی قرار گرفته است با خود می گوییم : خدایا ، می شود آیا این آخرین سیگار دردهایمان باشد ؟ میشود آیا زندگی را بدون سیگار تحمل کرد؟ و خداوند در حالیکه باران می بارد میگوید : 1 داری پسر ؟؟

برچسب: نویسنده: یاسین کوشکی تاريخ: پنجشنبه 13 بهمن 1401 ساعت: 14:52

صفحه بندی