خرید بک لینک

نشسته ام میان جماعتی بدتر از خودم ،زور می زنم، تمام زورم را می زنم که بخندم و یک مشت آدم ِ خسته و کوفته را یک لبخند نیم بند مهمان کنم تا شاید بدهی ِ آخر برج را فقط یک لحظه نفهمند، بدبختی اینها کلا همین ست که جز بدهی شان چیز دیگری ندارند. هیچ چیز ندارند. شده اند یک مشت آهن که زیر ِ آفتاب ذوب می شوند و توی سرما یخ می کنند.من هم که صبح تا شب دروغ گفتم و امید بیهوده دادمشان،دروغ گفتم به آنها و خودم. یک عمر دروغ گفتیم و تنهایی کشیدیم که چه شود؟ اینهمه درد کشیدیم و به روی خودمان نیاوردیم که کسی به فکرت نباشد؟ که فقط خودت باشی؟ اینجا همه خنده ات را به یک نگاه متعجب نگاه می کنند و هیچکس، چیزی بیش از این نصیبت نمی کند، توی دلم بهشان میگویم، برادر جان، خواهر جان ،من می دانم، باور کن می دانم. هیچکس نداند، من که می دانم. تونیز گم شده ای. مثل روز برایم روشن ست بچه که بودی مادرت جایی گمت کرده و یادش نبوده آدرس خانه تان را روی سینه ات سنجاق کند. و تو همیشه یک آدم گمشده بودی که نوجوان شدی، جوان شدی و پیر شدی. هیچکس دنبالت نگشت و عکسی از تو توی صفحه ی روزنامه چاپ نکرد. کسی شادی های تورا را پیدا نکرد ، شوق تو وقتی گم شد کسی به دنبال آن نرفت، کسی حتی با احتمال ِ مُردنت، تو را دفن نمیکند و کسی بالا سر ِ قبرت نمی نشیند ،فرض که بشیند چه فایده؟ و تو، همان موقع که بچه بودی گم شدی به هیچکس نگفتی و حتی گریه هم نکردی. شما از همان اول هم خیلی ساده بودید و هم خیلی مغرور و سخت ، مثل ، یک موجودی که از یک جای دیگر ِ تاریخ پرت شده اینجا.که البته " فرقی هم می کند؟ همه تاریخ یکی است .یکبار تاریخ را نوشتیم و هزار بار تکرار میکنیم خودمان را ، غیر این است ؟

برچسب: نویسنده: یاسین کوشکی تاريخ: يکشنبه 14 اسفند 1401 ساعت: 23:50

صفحه بندی