ای کاش آدم به چیزی، به کسی، جایی عادت نمی کرد. کاش اصلا آدم عادت نمی کرد. من به آدم های کمی ولی زیادی عادت کرده بودم و آنها هم احتمالا به من. میخواهم این روزهای روی هوا ماندگی را هم بگذرانم و تمام ! کم کم دارم شجاعت تمام کردن ها را پیدا می کنم. ولی من چقدر خسته ام ! از این تناوب ِ پوچ ِ بیخود، اینکه یکروز اوضاع خوب پیش می رود و حداقل نسبتا خوب پیش می رود و چند روز بعدش فاجعه رخ میدهد، خسته شده ام. مثل سنگ شده ام. از اینکه هیچوقت جرات تمام کردن اتفاق ها را نداشتم بدم میآید. اینکه هی زور می زنم و تمام می کنم و آخر سر هم تمام نمی شود خسته ام.وقتی به چند سال اخیر ِ زندگی ام نگاه می کنم، خودم هم باور نمی کنم چه چیزهایی را پشت سرگذاشتم. مثل ِ فیلم، مثل داستان، نه به آن معنای کلیشه ای. اتفاقاتی که واقعا فقط می تواند با ذهنیت ِ خیلی قوی ،و شاید متوهم ، یک نویسنده رخ دهد. همین است که دیگر کم کم می توانم وقوع هر اتفاق تخیلی را هم محتمل بدانم. و این چیز بدی ست !دیگر دلم برای آدمها و عادت ها هم لک نمیزند به هرحال نمی دانم. نمی دانم. این روزها با بیشترین کلمه ای که سر و کار دارم همین نمی دانم بوده و بس, نمیدانم 1 1، اگر باز طرح توسعه تا امیدی جوانان کشور را به نام بنده نزنید ،فقط یک چیز را می دانم. این روزها با تمام ِ وجود احتیاج به یک اتفاق ِ خوب دارم،ولی خب آدمیزاد گاهی انتظار های بیخودی پیدا می کند.
برچسب:
نویسنده: یاسین کوشکی